خراسان بزرگ و دوستی خاندان پیامبر

دوستان اهل بیت در مشرق اسلامى
در اردبیهشت ماه ۱۳۹۰ برابر اپریل ۲۰۱۱ در سفری به باختر این سرزمین، دیدارهای سودمند چون قند مکرر با دوست دیرین، سخنور و ادیب بزرگ روزگار ما جناب استاد واصف باختری میسربود. این دیدار که به تخمین استاد پس از سی سال میسر می شد، برای نگارنده یاد آور روزگار جوانی و هزاران خاطرۀ شیرین بود، که آن موضوع یادداشتی دیگر خواهد شد. در یکی از نشستها، جناب استاد واصف باختری فرمود که ای کاش سطری چند در باب ارادت مردمان سرزمین بلخ و کابل و آن بوم و بر به دودمان پیغمبر اسلام می نوشتی. گفتم که حدود پانزده سال پیش چنین مطلبی نوشته ام که پندارم همان زمان در مجلّۀ مشکوه به طبع رسید، ولی دریغ که اکنون دستم به آن نمی رسد که دوباره به معرض دید دوستان بگذارم و ایشان گفت که کاش آن مطلب را بیابیم. اکنون از اتفاق نیک این مطلب را در صفحۀ حوزه  یافتم*اندکی آن را ویراسـتم و با تشکر ازآن عزیزان که امکان استفادۀ مجدد مقاله را میسر ساختند، اینک آن را به نظر مبارک دوستان قرار می دهم.

مردمان مشرق اسلامى، از بخارا تا سراسر خراسان بزرگ و افغانستان، از همان آغاز به خاندان و دودمان نبوت، ارادت و احترام خاصى داشته‏اند.
همزمان با تشرف مردمان این سرزمینها به آیین برگزیده اسلام، گروههاى کثیرى از علویان و احفاد پیامبر بزرگوار به سرزمینهاى بخارا، سمرقند، خوارزم، ترمذ، بلخ، قندز، هرات و غزنین آمده رحل اقامت افکندند و از مقام و منزلتى والا نزد همگان برخوردار بوده‏اند.
پسر عم پیامبر اسلام در سمرقند
از خویشاوندان پیامبرصلى الله علیه وآله، نخست قثم‏بن عباس، پسر عم آن حضرت که به روایت‏سیره‏نگاران، شباهت‏بسیارى به حضرت داشت، در اواسط سده اول هجرى به خراسان آمد و در سمرقند درگذشت و یا به شهادت رسید. (۱)
آرامگاه قثم‏بن عباس در همه روزگاران زیارتگاه خاص و عام بوده و چون گروهى اعتقاد به زنده بودن و رجعت او داشته‏اند، به شاه زنده معروف شده است. بناى آرامگاه «شاه‏زنده‏» که معماران خراسانى در اعصار مختلف از روى ارادت به تعمیر و اضافات آن همت گماشته‏اند، امروز یکى از زیباترین و باشکوه‏ترین آثار باستانى اسلامى در سمرقند – جمهورى ازبکستان – است.
مؤمنان سمرقند معتقدند که ثواب زیارت قثم‏بن عباس با ثواب یک حج پیاده برابر است. (۲)
ابوخالد کابلى صحابى ائمه‏علیهم‏السلام
در بررسى پیشینۀ  تولاى مردمان این سرزمین به اهل بیت پیامبر به نکته جالبى برمى‏خوریم و آن این که یکى از متقدمین ارادتمندان و مشتاقان اهل بیت علیهم‏السلام در سده اول هجرى از سرزمین کابل برخاسته است. او ابوخالد وردان کابلى است. ابوخالد کابلى خدمت و مصاحبت امام حسن و امام حسین علیهماالسلام را دریافته و روزگارى نیز در خدمت محمد حنفیه به سر برده و معتقد به امامت وى بوده است.
ابوخالد کابلى حقیقت امامت على‏بن حسین علیه‏السلام را از محمد حنفیه دریافت و به خدمت ایشان شتافت و ملازمت آن حضرت را برگزید و درشمار اصحاب معتمد و خاص درآمد و محب معتقد و مخلص امام گشت.
موارد متعددى از دلایل امامت‏ حضرت سجادعلیه‏السلام در مآخذ امامیه آمده است که یا راوى آنها ابوخالد کابلى است و یا در رخدادهاى یاد شده شخصا حضور و شرکت داشته است. در حق این کابلى نیکفرجام، از امام جعفر صادق‏علیه‏السلام روایت کرده‏اند که پس از شهادت امام حسین‏علیه‏السلام مردمان جز سه تن از عقاید خویش برگشتند، و آن سه تن ابوخالد کابلى، یحیى‏بن‏ام طویل و جبیربن مطعم بودند که دیگران به آنان پیوستند و شمار مؤمنان فزونى گرفت.
ابوخالد را در شمار پنج تن از شیعیان امام على‏بن حسین زین‏العابدین‏علیه‏السلام نام برده‏اند. و به روایت ابن‏شهرآشوب ابوخالد کابلى در روزگار امامت آن حضرت براى دیدار مادر خویش به کابل سفر کرده است. (۳)

حمایت خراسانیان از علویان در برابر عباسیان
هنگامى که امویان بر ممالک اسلامى حکومت داشتند، مردمان خراسان و مشرق اسلامى از آل پیغمبر حمایت مى‏کردند و نهضت ابومسلم خراسانى در نیمه نخست‏سده دوم هجرى بر همین فکر بنیاد یافته بود. با آن که سلطۀ امویان به سعى خراسانیان دوستدار آل پیمبرصلى الله علیه وآله از میان رفت، ولى خلفاى عباسى، علویان را رقیب خویش شمرده، به آزار و اذیت آنان پرداختند; تا این که بسیارى از علویان و رجال آل پیمبرصلى الله علیه وآله به خراسان آمدند تا در حمایت‏خراسانیان طرفدار آل محمدصلى الله علیه وآله درامان باشند. (۴)
ابوحنیفه کابلى و علویان
امام ابوحنیفه نعمان‏بن ثابت، صاحب مذهب حنفى، که از مردمان کابل بود، نیز از علویان در برابر عباسیان حمایت مى کرد. او به تایید قیام محمد نفس زکیه و برادرش ابراهیم علوى پرداخت و بیعت عباسیان را مکروه شمرد; تا این که منصور خلیفه عباسى او را از کوفه به بغداد فرا خواند و پس از پانزده روز او را به زهر بکشت.
از ابن حماد – نواده ابوحنیفه – نقل کرده‏اند که امیرالمؤمنین على‏علیه‏السلام در حق جد ابوحنیفه و دودمانش دعاى خیر فرمود. (۵)
مذهب حنفى، به زودى در خراسان و ماوراءالنهر رواج کامل یافت و بلخ، یکى از مراکز فقه حنفى گردید; ولى چون حنفیان قدیم حضرت امیرالمؤمنین على‏علیه‏السلام را نخستین مبدا فیوض نبوى و قدوه علم مى‏دانستند و سرچشمه فقه و تصوف صوفیان از آن منبع زلال جوشیده بود، به رجال آل محمد صلى الله علیه وآله و اصحاب ایشان ارادتى تمام داشته‏اند.
إِنِّی رَضِیتُ عَلِیًّا قُدْوَهً عِلْمًا

کَمَا رَضِیتُ عَتِیقًا صَاحِبَ الْغَارِ
اختلاف امتى رحمه
به گفته شادروان استاد عبدالحى حبیبى، دانشمند فقید افغان، با وابستگى و پیوندى که ابوحنیفه و یاران و پیروان او با قدوه علم، امیرالمؤمنین على‏علیه‏السلام و دیگر ائمه‏علیهم‏السلام داشته‏اند، اختلافات فقهى و اخبارى میان مذاهب حنفى و امامیه را از مقولۀ «اختلاف امتى رحمه‏» مى‏شمرده‏اند و دودمانها و رجال آل پیمبرصلى الله علیه وآله و علماى امامیه در سرتاسر خراسان و ماوراءالنهر همواره در کمال عزت و احترام زیسته‏اند و مراقد آنان هم در بلخ و هرات و جوزجان و دیگر بلاد زیارتگاه مردم است. (۷)
یکى از علویانى که در سدۀ دوم هجرى رهسپار مشرق عالم اسلامى شد، عبدالله اشتر علوى فرزند محمد نفس زکیه بود که پدرش بر منصور عباسى خروج کرده بود. والى سند – عمربن حفص عتکى – که به تشیع گرایش داشت، در۱۴۷ق/۷۶۴م مقدم این بزرگزادۀ علوى را گرامى شمرد، ولى عبدالله در ۱۵۱ق/۷۶۸م در نبرد با هشام‏بن‏عمر تغلبى کشته شد. (۸)
در پیرامون ۲۰۰ق/۸۱۵م پیوستگى روحى وعقیدتى مردم خراسان با آل پیامبر به درجه‏اى رسیده بود که در رمضان ۲۰۱ق/۸۱۶م مامون خلیفه عباسى ناچار شد براى جلب رضاى خراسانیان، امام على‏بن موسى‏الرضاعلیه‏السلام را به ولایتعهدى خویش برگزیند و مردم خراسان آن قدر بر پیرامون امام گرد آمدند که مامون در هراس افتاد و آن حضرت را مسموم ساخت. (۹)
تالیف «من لایحضره الفقیه‏» در بلخ
درخور یادآوری است که در سدۀ چهارم هجرى، طرح  تألیف یکى از جوامع اربعۀ مشهور امامیه که مدار استنباط احکام شرعى در این مذهب است، در بلخ ریخته شد. شیخ صدوق مؤلف کتاب «من لایحضره الفقیه‏»، در مقدمه این کتاب مى‏نویسد که چون در ایلاق بلخ به دیدار سید ابوعبدالله محمدبن حسن علوى معروف به نعمه رسید، سیّد سخن از «من لایحضره الطبیب‏» محمدبن زکریاى رازى به میان آورد و از شیخ صدوق خواست تا کتابى جامع در احکام دین تالیف کند و آن را «من لایحضره الفقیه‏» نام نهد. شیخ صدوق تالیف «من لایحضر» را در بلخ آغاز کرد و هم در بلخ آن را به پایان رسانید.
وجود آن همه منابع و مآخذ و اسناد در حدیث و فقه امامیه، در بلخ سده چهارم، که براى شیخ صدوق امکان تالیف چنین اثر عظیمى را فراهم ساخته قابل توجه است. (۱۰) اجازۀ شیخ صدوق به سید نعمه علوى که در یکى از نسخه‏هاى خطى «من لایحضر» به نظر رسیده توقف شیخ را در حدود چهار سال یا بیشتر در بلخ مسلم مى‏سازد.
در همان عصر در بلخ فقیهى بود که به ابوحنیفۀ صغیر شهرت یافته بود. او ابوجعفر محمد هندوانى بود. از او نقل کرده‏اند که در آغاز اشتغال به درس و تعلیم از ناتوانى در فهم مسایل در رنج‏ بود، تا شبى امیرالمؤمنین على‏علیه‏السلام را در خواب دید که دو انگشت مبارک در دهان او نهاد و تا به کام رسانید و آن گاه دعا گفت. ابوجعفر مى‏گفت که بر این رؤیا سالى تمام نگذشت که «تمّ لى ماتم‏ّ». (۱۱) شاگرد فقیه هندوانى، ابولیث‏سمرقندى، فقیه حنفى و عالم کثیرالتالیف که او نیز در بلخ مى‏زیست در تالیفات خویش مکرر به روایت احادیث و ادعیه از ائمه و ذکر سجایاى امیرالمؤمنین على علیه‏السلام و دیگر ائمه امامیه بخصوص امام حسن‏بن على‏علیه‏السلام، امام على‏بن حسین‏علیه‏السلام و امام جعفر صادق‏علیه‏السلام پرداخته و ارادت مخلصانه خویش را به آن بزرگواران اظهار داشته است. نمونه‏هایى از این مقتبسات را مى‏توان مخصوصا در دو کتاب «تنبیه‏الغافلین‏» و «بستان العارفین‏» او دید. (۱۲)
عالمان امامی سمرقندى
محمدبن عمربن عبدالعزیز کشى، صاحب رجال معروف و محمدبن مسعود عیاشى فقیه و مفسر صاحب تفسیر معروف عیاشى، هر دو از عالمان بزرگ امامیه در سده چهارم هجرى و از پرورش یافتگان سمرقند بودند. (۱۳)
علویان در روزگار غزنویان و سلاجقه
در روزگار غزنویان و سلاجقه نیز علویان خراسان و صدور و نقباء آنان جاه و جلال خاص و نفوذ فراوان و دست گشاده داشته‏اند.
غزنویان، خاصه سلطان محمود، در حالى که مى‏کوشیدند تا خلفاى عباسى را از خود راضى و خشنود نگهدارند، در عین حال نمى‏خواستند علویان و پیروان امامیه خراسان را – که رعایاى‏شان بودند – آزرده خاطر سازند.
در سال‏۴۰۳ق هنگامى که تاهرتى رسول الحکیم – خلیفه فاطمى مصر – به دربار سلطان محمود آمد، به روایت گردیزى، سلطان « مر آن رسول را پیش خود نگذاشت و بفرمود تا او را به حسن‏بن طاهربن مسلم علوى سپردند و حسن تاهرتى را به دست‏خویش گردن زد» (۱۴) .
آرامگاه یحیى‏بن زید در سرپل خراسان
بناى آرامگاه و کتیبه مرقد یحیى‏بن زیدبن على‏بن حسین‏علیه‏السلام که در ۱۲۵ق به شهادت رسید، در شهر «سرپل‏» در شمال افغانستان واقع و ازابنیه روزگارغزنویان است. بر کتیبه این آرامگاه نام جمعى از شیعیان اهل بیت علیهم‏السلام دیده مى‏شود و به دنبال مسلم و نصربن سیار و ولید عبارت «لعن …» آمده است. به قول مرحوم استاد عبدالحى حبیبى: با آن که این آرامگاه در کانون حنفیان بلخ واقع شده بود و تلعین امویان در بین حنفیان جواز نداشت، ولى بنابر احترام این شخصیت مظلوم آل محمدصلى الله علیه وآله، کتیبه تاکنون بر همان حالت قدیم باقى مانده است. (۱۵)
نقل جنازۀ دبیر از غزنى به مشهد مقدس
نمونه دیگرى از تولاى رجال والا مقام دربار غزنه به دودمان پیامبرصلى الله علیه وآله وصیت عراقى دبیر است. ابوالحسن عراقى دبیر که از درباریان عالیرتبه دربار غزنه بود و در۴۲۹ق در غزنه درگذشت، با وجود بعد مسافت و دشواریهاى موجود در آن زمان، وصیت کرد که تابوتش را به مشهد امام على‏بن موسى‏الرضاعلیه‏السلام نقل بدهند. او کاریز مشهد مقدس را که خشک شده بود، بازسازى و روان کرد و کاروانسرایى برآورد و دیهى سبک خراج بر کاروانسرا و کاریز وقف کرده بود. (۱۶)
برخى از مداحان آل پیمبرصلى الله علیه وآله در سده چهارم و پس از آن و مدح علویان
کسائى مروزى شاعر والامقام سده چهارم زیباترین و سوزناکترین مرثیه‏هاى سیدالشهدا را از آن روزگار به یادگار گذاشته است. او در قصیده بلند بالایى مى‏گوید:
دست از جهان بشویم، عز و شرف نجویم

 مدح و غزل نگویم، مقتل کنم تقاضا

میراث مصطفى را،  فرزند مرتضى را

مقتول کربلا را، تازه کنم تولا

آن نازش محمد ، پیغمبر مؤبد

آن سید ممجد، شمع و چراغ دنیا

 آن میر سر بریده، در خاک خوابنیده

از آب ناچشیده، گشته اسیر غوغا (۱۷)
اکنون که از سخنسراى مرو یاد کردیم، بیجا نیست که از فرزند فرغانه شاعر حنفى مذهب سده هفتم هجرى سیف فرغانى هم سخنى بگوییم. سیف فرغانى در قصیده دلنشینى در مرثیه شهیدان کربلا مى‏گوید:
اى قوم در این عزا بگریید

 برکشتۀ کربلا بگریید

با این دل مرده خنده تا چند؟

 امروز در این عزا بگریید

 فرزند رسول را بکشتند

 از بهر خداى را بگریید

 از خون جگر سرشک سازید

 بهر دل مصطفى بگریید… (۱۸)
ادیب صابر ترمذى (منسوب به ترمذ بر کرانه آمو)، شاعر والامقام سده ششم هجرى، قصاید متعددى در مدح صدر اجل تاج المعالى سید مجدالدین ابوالقاسم على‏بن جعفر موسوى علوى رئیس خراسان گفته است که در دیوان او درج و موجود است. قصاید موجود ادیب صابر ترمذى در ستایش این صدر سادات و علوى رفیع مقدار چندین برابر مدایح او در حق سلطان بزرگ روزگارش – سنجر – است. از مدایح ادیب صابر درمى‏یابیم که چگونه رئیس علویان خراسان در مقام و منزلت و داد و دهش با سنجر برابرى مى‏کرده و گاه از او فراتر مى‏رفته است. صابر در قصیده‏اى این سید علوى را چنین مى‏ستاید:

…اسلام‏رابه‏ مرتبت ‏فتح‏ مکه‏اى

 انصاف ‏رابه‏ منزلت ‏روزمحشرى

 گر شرق و غرب ملک شهنشاه سنجر است

 زین ملک اختیار شهنشاه سنجرى

هر چند نیست لشکر سلطان عدد پذیر

 تو میزبان و معطى سلطان و لشکرى…

 گر عنصرى ز نعمت محمود نام یافت

آن یافتم ز تو که ز محمود عنصرى… (۲۱)

در قصیده دیگرى مى‏گوید:
سبط رسول، سید مشرق که ذات او

 فهرست فخر آدم و حوا شود همى (۲۰)
در قصیده دیگرى گفته است:
سفینۀ نوح آل مصطفایند

 تو صدر و بدر آن فرخنده آلى
یا:
وارث جعفر صادق على ‏بن جعفر

 آن که صد شاه سزد نائب یک جعفر او

 آن خداوند که حیدر دل و زهرا نسب است

 شیعت‏ حیدر و زهرا همه خدمتگر او

 در معالى و معانى چه طمع دارى از آنک؟

 على و فاطمه باشد پدر و مادر او
دیگر شاعران آن روزگار از جمله انورى، معزى و مسعود سعد نیز این خانواده را مدح گفته‏اند. این مدحها نشان دهنده عزت و احترام علویان و پیروان امامیه در خراسان است.
در روزگار تیمورى
اقبال تیموریان و رجال دربار هرات به علویان و تولا و ارادتشان به دودمان پیامبر بزرگوار، بسیار روشن و مستغنى از شرح و تفصیل است. دانشمندانى چون امیر جمال‏الدین عطاءالله حسینى و چند تن دیگر از خاندان او در خراسان از نفوذ فوق‏العاده‏اى برخوردار بوده‏اند.
اشعار مولانا نورالدین عبدالرحمن جامى (۸۹۸ ق) در مدح امام على‏علیه‏السلام، و اولاد و احفاد آن حضرت از زیباترین نمونه‏هاى مناقب ائمۀ امامیه است:
جامى قصیده بلندبالایى در ستایش امیرالمؤمنین على‏علیه‏السلام دارد، با این مطلع:
اصبحت زائرا لک یا شحنه النجف

 بهر نثار مقدم تو نقد جان به کف
و از زیارت مرقد مطهر سیدالشهداعلیه‏السلام چنین یاد مى‏کند:
کردم ز دیده پاى سوى مرقد حسین

 هست‏این ‏سفربه ‏مذهب‏عشاق ‏فرض‏عین

 خدّام مرقدش به سرم گرنهندپاى

 حقاکه‏بگذرد سرم از فرق فرقدین

 از قاف تا به قاف پر است از کرامتش

 آن به که فتنه جوى کند ترک ‏شید وشین…
قصیده جامى در مدح امام على‏بن موسى‏الرضاعلیه‏السلام نیز بسیار دلنشین است:
سلام على آل طاها و یاسین

 سلام على آل خیر النّبییّن

 سلام على روضه حل فیها

امام یباهى به الملک والدین

 امام بحق شاه مطلق که آمد

حریم درش قبله‏گاه سلاطین

على‏بن موسى الرضا کز خدایش

 رضا شد لقب چون‏رضا بودش‏آیین

 پى عطر روبند حوران جنت

 غبار درش را به گیسوى مشگین

 اگرخواهى ‏آرى ‏به‏کف دامن او

 برودامن‏ازهرچه‏جزاوست‏برچین… (۲۱)
نیز در ستایش امام سجادعلیه‏السلام و مناظره فرزدق با هشام‏بن عبدالملک اموى در مثنوى با مطلع:
پور عبدالملک به نام هشام

 در حرم بود با اهالى شام
داد سخن داده است. او ضمن این مثنوى در مدح امام زین‏العابدین و معرفت مقام حضرت مى‏گوید:
آن کس است این که مکه و بطحا

 زمزم و بوقبیس و خیف و منا

حرم و حل و بیت و رکن و حطیم

 ناودان و مقام ابراهیم

 مروه، مسعى، صفا، حجر، عرفات

 طیبه و کوفه، کربلا و فرات

 هر یک آمد به قدر او واقف

 به علو مقام او عارف

 قره‏العین سیدالشهداست

 غنچهء شاخ دوحۀ زهراست

 میوه باغ احمد مختار

 لالۀ راغ حیدر کرّار
جامى در آخر این داستان مى‏گوید:
مادح اهل بیت در معنى

 مدحت ‏خویشتن کند یعنى:

 مؤمنم موقنم خداى شناس

 وز خدایم بود امید و هراس…

 دوستدار رسول و آل ویم

 دشمن خصم بد خصال ویم…
این مثنوى و داستان طولانى است که بیتى چند ازآن بر طریق اشارت نقل شد. (۲۲)
اصطلاح «روضه‏خوانى‏» از کجا آمده است؟
اصطلاح روضه خوانی
جالب است که مى‏بینیم اصطلاح « روضه خوانی»، پیش از روزگار صفویان، و در هرات، در روزگار سلطان‏حسین بایقرا به میان آمد. ملاحسین واعظ کاشفى سبزوارى کتاب «روضه‏الشهداء» را در بیان وقایع عاشورا تالیف کرد. این کتاب را در مجالس مى‏خواندند و استماع مى‏کردند و بر مظلومیت‏شهیدان کربلا اشک مى‏ ریختند و این طریقت مذهب خاصى نبود بلکه مجالس عام بود. همین مجالس را «روضه‏خوانى‏» نامیدند، یعنی مجلس خواندن کتاب روضه الشهدا، و این اصطلاح بتدریج عمومیت‏یافت. (۲۳)
آورده‏اند که سلطان‏حسین بایقرا ( – ۹۱۲ق) پادشاه تیمورى خراسان گرایش خاصى به ائمه و اهل بیت‏علیهم‏السلام داشت، چنان که به سیدعلى‏بن عابد واعظ قاینى مقیم هرات دستور داد که نامهاى ائمه امامیه را در خطبه یاد کند. (۲۴)
علاقۀ علماى کابلى در سده ۱۱ق به اجتهاد
شیخ مهذب‏الدین احمدبن عبدالرضاى بصرى عالم امامى که تالیفات متعددى در کلام، اصول، رجال، حدیث و فقه دارد، کتاب «عمده‏الاعتماد فى کیفیه الاجتهاد» را در ۱۰۸۰ق در کابل و «التحفه النجفیه‏» را در قندهار تالیف کرده و در مقدمه «عمده‏الاعتماد» یاد کرده که آن کتاب را به خواهش بعضى از مردمان کابل تالیف کرده است. (۲۵)
زائران امیرالمؤمنین علیه‏السلام در بلخ
در عصر حاضر، همچون قرون ماضیه، تربت منتسب به شیر یزدان، سخى، شاه‏مردان، امام على‏علیه‏السلام در مزار شریف، مرکز ام البلاد بلخ، از جلال و شکوه خاصى برخوردار و زیارتگاه و مطاف و ملجا و دارالشفاى خاص و عام است. و شاهد صادقى است‏بر محبت و ارادت مسلمانان این بوم و بر به آن بزرگوار. زائران مزارشریف نه تنها مردمان داخل کشوراند، بلکه از ماوراء النهر و پاکستان و هند نیز به آن حریم محترم روى مى‏آورند. جامى در حدود شش قرن پیش در باب مزار شریف فرموده است:
گویند که مرتضى على در نجف است

در بلخ بیا، ببین که بیت‏الشرف است

 جامى نه عدن گوى نه بین‏الجبلین

 خورشید یکى و نور آن هر طرف است
و این ابیات ابوالمعانى عبدالقادر بیدل زبانزد اهل حال و صاحبدلان و معرفت آشنایان آن دیار است:
کدامین‏شیریزدان‏مرتضى آن سرورکامل

 که مى‏خوانند مردان‏حقیقت‏شاه مردانش

 لب‏بت‏گربه‏تصدیق‏ولایش‏«یاعلى‏»گوید

به نورى آشنا گردد که آرد کعبه ایمانش

علم مبارک این مزار فیض آثار، بر طبق سنت دیرینه، هر سال در روز نوروز در صحن مزار برافراشته مى‏شود و تا چهل روز برافراشته است و هر روز هزاران مشتاق مخلص و بیمار و نیازمند به آن درگاه مى‏شتابند و هر سال گروهى بیمار شفا مى‏یابند و بسا نیازمندان که به مقصد مى‏رسند.
نظیر همین مراسم در مزار سخى در کابل، مزار یحیى بن زید در سرپل، مزار امام صاحب در قندز، مزار سید جعفر مجرد در اوپیان شریف (یا هوفیان) پروان، مزار سیدناصر علوى (ناصرخسرو) در یمگان بدخشان و چند جاى دیگر برگزار مى‏گردد.
مزارات امامزاده عبدالله‏ بن جعفر طیار و قاسم بن جعفر صادق‏علیه‏السلام و عبدالواحد حسنى شهید در هرات داراى ابنیه باشکوه باستانى و زیارتگاه خراسانیان است.
در پایان این مقال مختصر که اندکى از بسیار به عرض رسید، خاطرنشان مى‏گردد که مسلمانان سرزمینهاى مشرق اسلامى که امروز کشورهاى افغانستان، پاکستان، تاجیکستان، ازبکستان، ترکمنستان و جز آنها را دربر می گیرد، به هر مذهب و طریقتى که پابند بوده‏اند، محبت و دوستى دودمان و خاندان رسول‏الله را همیشه با خود داشته‏اند و همه مذاهب و طرایق این سرزمینها در کمال یگانگى و اخوت با هم مى‏زیسته‏اند و اگر گاهى خللى پیش آمده و مشکلى و نفاقى در میان افکنده شده و آتشى برافروخته گشته، از جانب دشمنان و به دست عوامل اجانب و استعمار و در جهت تضعیف این ملتها بوده است. در چنین موارد هم غالبا الفت و یگانگى این مردمان دست‏ بالا را داشته که خاک حسرت بر دیده دشمنان افکنده‏اند و این نداى مقدس به فریادشان رسیده است که: «واعتصموا بحبل الله جمیعا ولاتفرقوا».

 آصف فکرت
مجلّۀ مشکوه، بنیاد پژوهشهاى اسلامى

پى‏نوشتها
۱- تاریخ یعقوبى، ۲/۱۱۷ و۲۳۷.
۲- تاریخ بخارا، ۲۴۰ (تعلیقات).
۳- اختیار معرفه‏الرجال، ۱۱۵; کتاب الرجال برقى ۸; رجال ابن داوود(ع)۳۹; مناقب العلماء ابن‏شهرآشوب‏۱۴۵; نیز دایره‏المعارف بزرگ اسلامى، ذیل «ابوخالد کابلى‏».
۴- هزاره شیخ طوسى ۸۸ (مقاله استاد حبیبى).
۵- الفهرست ۳۷۴ (هامش).
۶- فضایل بلخ ۴۴.
۷- هزاره شیخ طوسى‏۸۳.
۸- افغانستان بعد از اسلام ۸۷۲.
۹- تاریخ الاسلام السیاسى ۲/۱۶۳; افغانستان بعد از اسلام ۸۷۲.
۱۰- کتاب من لایحضره الفقیه، مقدمه; الذریعه، ذیل من لایحضره الفقیه; مرحوم استاد حبیبى نیز به این تالیف و ماجراى آن اشاره کرده است، هزاره شیخ طوسى.
۱۱- فضایل بلخ‏۳۶۳.
۱۲- دایره‏المعارف بزرگ اسلامى، ذیل «ابولیث‏سمرقندى‏»; بستان العارفین و تنبیه الغافلین، صفحات مختلف.
۱۳- رجال النجاشى ۳۵۰، ۳۷۲; هزاره شیخ طوسى‏۸۶.
۱۴- زین الاخبار ۱۸۱.
۱۵- مقاله استاد عبدالحى حبیبى در «هزاره شیخ طوسى‏».
۱۶- تاریخ بیهقى، چاپ خلیل رهبر، ۸۷۰.
۱۷- کسائى مروزى، زندگى و اندیشه او۵۹-۶۷.
۱۸- دیوان سیف فرغانى‏۱۷۶-۱۷۷.
۱۹- دیوان ادیب صابر ترمذى ۱۱۴-۱۱۶.
۲۰- همان، ۷۲-۷۳.
۲۱- دیوان جامى.
۲۲- هفت اورنگ، سلسله‏الذهب ۱۴۱-۱۴۵.
۲۳- روضه‏الشهداء مکرر چاپ شده; نیز نگاه کنید به الذریعه، ذیل روضه الشهداء.
۲۴- بهارستان آیتى ۲۲۰; الذریعه، ذیل دیوان واعظ قاینى.
۲۵- الذریعه، ذیل «عمده‏الاعتماد» و چند کتاب دیگر; دایره‏المعارف بزرگ اسلامى ذیل «احمدبن عبدالرضا» به قلم نگارنده

 *.www .hawzah .net /Per

 Magazine /me/۰۴۴/me۰۴۴۰۷.asp