گفتار بلخ در کلیات شمس ـ۲ـ لهجهء بلخ و دریافت بهتر سخن مولانا

باجدار

مالیه چی، مالیه ستان. هنوز باجدار و باجگاه واژه های آشنا ست و حتی مواضعی به نام باجگاه هست.

برقنطره بست باجدارم

از بهر عبور ده جوازم

(غ۱۵۶۵)  باچدار، یعنی مأمور سر مرز که باج می ستاند، مرا برچوب یا پل بسته است

باددادن

معادل دم دادن. کسی را با سخنی نادرست مشغول ساختن و فریفتن. اکنون برابر و به جای آن واژۀ گپ دادن به کار می رود. مرا گپ مده یعنی مرا با سخن خویش مفریب. در هرات گویند به گپ گرفت، یعنی مرا به سخن مشغول ساخت.

گفت که اینک نشان، دزد تو این سوی رفت

دزد مرا باد داد، آن دغل کژنشان

 (غ۲۰۵۹)

بادنجان و سیر و سرکه

کنایه از شباهت خوی و عادت همنشینان. بادنجان ( ایضاً بادمجان) را خراسانیان از قدیم برای ساختن ترشی به کار می برده اند و به کار می برند، که سیر و سرکه از لوازم ساختن ترشی بادنجان بوده است. نیز برای خوشمزه ساختن و کاستن زیان آن در پختن بادنجان سیر و سرکه می افزوده اند و می افزایند.

بعد پرخوردن چه باشد؟ خواب غفلت یا حدث

یار بادنجان چه باشد؟ سرکه باشد یا که سیر

(غ۱۰۷۱)

بارانی به بورانی

همانند این عبارت اکنون مثلی است که گویند: لتی به لوتی می ارزد؛ یعنی لقمه ای خوشمزه یا غذایی کافی به کتکی می ارزد.

چو اشتهای کریمی به لوت صادق شد

 گران نباشد بارانیی به بورانی

(غ۳۰۹۳)

بار زبان

نه تنها در طب قدیم، بلکه اکنون در میان مردم اگر به کسی گمان تب ببرند زبانش را نگاه می کنند. اگر بار داشت، یعنی لایۀ سفیدی روی زبانش نشسته باشد، گویند زبانش بار دارد و این نشانۀ تب است.

زهجرانش زبانم بار دارد

وگرنه سرّ عشقش دفتر ستی

(غ۳۱۵۳) تب دارم و قدرت بیان ندارم

بارکده

محلی که در آن بار و سنگینی و گرانی است.

دف دریدست طرب را به خدایی دف او

مجلس یارکده بی دم او بارکده ست

 (غ ۴۱۱)

باره – برون باره و درون باره

حصار و دیوار ضخیم شهر. این اسم و مسمی هنوز در بسیاری از شهرها موجود است؛ مثلاً در هرات گویند: سر باره، پشت باره، کوچۀ باره.

از درون بارۀ این عقل خود مارا مجو

زانکه در صحرای عشقش ما برون باره ایم

(غ ۱۵۹۴) یعنی بیرون شهریم

بارنامه

پروانه و جواز، اکنون بیشتر این واژه برای پروانۀ عبور اموال تجاری و بار به کار می رود.

روز مطلق کن شب تاریک را

بارنامۀ پاسبان را برشکن

(غ۲۰۱۱)

بازوجهیدن

 نشانۀ شادی کردن؟ تفأّل در پریدن چشم راست و چپ و اعضای بدن هنوز میان مردم رایج است.

چشم چپم می پرد، بازوی من می جهد

شاید اگرجان من، دیگ هوسها پزد

(غ۸۹۷)

بازی خوردن

فریب خوردن؛ بازی دادن: فریب دادن، گول زدن.

بخورد آن بازی من خشمگین شد

مرا گفتا خمش دیوانه لولی

(غ ۲۷۰۰)

باش

امروز بیشتر با کلمۀ بود به کار می رود. بود و باش یعنی اقامت. باشش نیز گویند.

یکی دستش چو قبض آمد یکی دستش چو بسط آمد

نداری زین دو بیرون شو گه باش و سفر باری

(غ ۲۵۲۵)

باشنده

ساکن، مقیم. کار برد این واژه عمومیت دارد؛ مثلا: من باشندۀ کابل هستم.

ای خنک جانی که لطف شمس تبریزی بیافت

برگذشت از نه فلک بر لامکان باشنده شد

(غ۷۳۷)

گفت مرا عشق کهن، از برما نقل مکن

گفتم آری نکنم، ساکن و باشنده شدم

(غ ۱۳۹۳)

باشیده (بوده، مقیم بوده)

چون نباشم در وصالت ای ز بینایان نهان

در بهشت و حور و دولت تا ابد باشیده گیر

(غ۱۰۶۱)

بالادو

به سرعت بالا رونده. کسی که به تندی از زینه/ پله بالا رود، گویند: بالا دوید. در حالت امر گویند: بالا دو!

خود را و دوستان را ایثاربخش ازانک

بالادو است حرص تو بی پای چون کدو

 (غ۲۲۳۷)

بانمک

کسی که آنی دارد. جذّاب، دلکش

چون دید مرا بخرید مرا

آن کان نمک زان بانمکم

 (غ۱۷۴۹)

با همه پلاس با من هم پلاس

مثل است برای کسی که در برابر آموزندۀ فنی، آن فن را به کار گیرد. با آموزندۀ نیرنگی نیرنگ باختن. گویند یکی وام داشت و نمی توانست یا نمی خواست آن وام را بپردازد. دوستی زرنگ داشت و این مهم را با او درمیان نهاد. او گفت هروقت که آن صاحب پول وام خویش باز خواهد، بگو: پلاس! و بار دیگر و بار دیگر هم در جوابش بگو: پلاس! وامدار چنین کرد و بینوا صاحب پول گمان کرد که او دیوانه و بیمار است و از حق خویش درگذشت. مدتی بعد این مرد از همین دوست و معلم خویش پولی به قرض گرفت و چون دیری گذشت و مرد پول خویش بازپس خواست، او در جواب گفت پلاس: آموزگار بر او خندید و گفت: با همه پلاس با صاحب پلاس هم پلاس؟ یا با همه پلاس، با ما هم پلاس؟

در روایت دیگر، به جای واژۀ پلاس «پنج» گویند؛ یعنی هرگاه که صاحب پول حق خویش می خواست وامدار دست خویش را می گشود و پنج انگشت خویش در برابر حقدار می گرفت و می گفت: پنج!!! و چون نوبت این نیرنگبازی به خود آموزگار رسید، گفت: با همه پنج، با صاحب پنج هم پنج؟

با همگان پلاس و کم، با چو منی پلاس هم؟

 خاصبک نهان منم، راز ز من نهان کنی؟

(غ۲۴۶۵)

با جمله پلاس خوش نباشد

آن عهد پلاس را وفاکو؟

(غ۲۱۹۴)

بجه

بگریز. واژه های جستن و جهاندن در بخشهایی از خراسان عمومیت دارد.

گر عسس خرد تورا منع کند ازین روش

حیله کن و ازو بجه دفع دهش بهانه کن

 (غ۱۸۲۱)  یعنی تدبیری کن و از پیش او بگریز

بختور

بختیار و خوشبخت. این واژه در نامگذاری نیز بسیار به کار می رود و بختور را بیشتر برای دختران نام می نهند.

حال شما دی همگان دیده اند

کن فیکون کس نشود بخت ور

ور بشود بختور آخر چنین

کی شود او همچو فلک مشتهر

 (غ۱۱۷۰)

بخش کردن

تقسیم کردن.

امروز بت خندان، می بخش کند خنده

عالم همه خندان شد، بگذشت زحد خنده

 (غ ۲۳۱۶)

بر –

در گویش بلخ و بخارا و توابع  ( بر) به جای آن که پیش از اسم بیاید، غالباً پس از اسم می آید. به همین شیوه است (به) ؛ یعنی به جای آن که بگویند : به خانه، می گویند: خانه به ، و به جای آن که بگویند: بر زمین ، می گفتند: زمین بر.

آتش بر

دوطشت آورد آن دلبر یکی زآتش یکی پر زر

چو زر گیری بود آذر ور آتش برزنی بردی

(غ ۲۵۲۳) یعنی اگر برآتش زنی بردی و اگر برزر زنی باختی

  زمین بر می زنم

 بر زمین می زنم

بر گرد ماهش می تنم، بی لب سلامش می کنم

خود را زمین بر می زنم  زان پیش کو گوید صلا

(غ ۵)  خود را برزمین می زنم

بام برا

بر بام آ

یک نفسی بام برآ ای صنم

رقص در آر استن حنــّانه را

(غ ۲۵۶) بربام برآ و در رقص آر

هرکه ز حور پرسدت، رخ بنما که همچنین

هر که زماه گویدت، بام برآ که همچنین

 (غ ۱۸۲۶)

بام بر رو

بر بام رو

دیوار گوش دارد، آهسته تر سخن گو

ای عقل بام بر رو، ای دل بگیر در را

( غ ۱۹۴)

پای بر

 برپای

شحنه را چاه زنخ زندان ماست

تا نهم زنجیر زلفش پای بر

 (غ۱۱۰۰) تا زنجیر زلف برپایش نهم

خوان بر

برخوان

چه خوان برآیی و اخوان تو را قبول کنند

مثال نان مدد جان شوی و جان باشی

(غ۳۰۹۰) چو بر خوان آیی و …

طاق بر

برطاق

امروز نیم ملول شادم

غم را همه طاق برنهادم

(غ۱۵۷۷) برطاق نهادم

کوه صفا برآ

بر کوه صفا بر آی

کوه صفا بر آ به سر کوه رخ ببیت

تکبیر کن برادر و تهلیل و هم دعا

( غ ۱۹۹)

ربض شهر برآمد

بر ربض شهر آمد

حشم عشق در آمد، ربض شهر برآمد

هله ای یار قلندر، بشنو طبل ملامت

 (غ ۴۰۵)

همین گونه  « در » گاهی پس از  اسم می آید.  این کار برد امروز هم در بسیاری از لهجه های  دری و بخارایی وجود دارد. مثالها ذیل اندر یاد شده است ß اندر

بدرگ

بد گهر، بد اصل

خاک لعنت برسر افسوس دارد بدرگی

کو کند از خاکساری درهم این هنجار من

 (غ ۱۹۷۱)

برات

حواله. امروز در مثلها و کنایات نیز به کار می رود؛ مثلاً گویند: برات آوردی؟ یعنی حکم پرداخت و اخذ و جلب داری؟ سند داری؟ حواله داری؟

چونکه ز مطلوب رسیدت برات

گشت نهان از نظر تو صفات

(ت۳۴۸۲)

برجه

حالت امر از برجستن. در محاوره گویند: ورجه.

من خاک دژم بودم، در کتم عدم بودم

آمد به سر گورم عشقت که هلا برجه

(غ ۲۳۳۰)

اگر دلگیر شد خانه نه پاگیراست برجه رو

 وگر نازکدلی منشین بر گیجان سودایی

 (غ ۲۴۹۹)

برجه که بهار زد صلایی

در باغ خرام چون صبایی

 (غ۲۷۳۵)

بر خر سوار است و گوید خرم کو؟ یا برخرنشسته است گوید: خرم کو؟

 مثل است برای  کسی که چیزی را دارد و می جوید و یا دارد و نمی داند.

تو آن مردی که او بر خر نشستست

همی پرسد ز خر این را و آن را

( غ۱۰۰)

بردابرد

چوبردابرد حسنش دید جانم

برفت آن های و هویم ماند آهی

(غ۳۱۸۶) ماند آهی، قیاس کنید با «آه در جگر نداشتن»

برداشت

نقدی از حساب برداشتن. این اصطلاح هم در ادارات و هم در زبان عوام رایج است.

ورنهادی که تو کنی برداشت

خوش بود چون همه مراد تویی

 (غ۳۲۳۲)

پیداست که خون من چه برداشت کند

دل می خورد و دیده برون می ریزد

 (ر۴۶۱)

بردیم

 مرا بردی، نیز مرا برد. این کاربرد مخصوصاً در زبان گفتار کابل رایج است.

یک ریسمان فکندی بردیم بر بلندی

 من در هوا معلّق وان ریسمان گسسته

 (غ۲۳۹۷)

برزدن

بهم خوردن تنۀ دو نفر، مخصوصاً پهلوهای شان هنگامی  که از برابر هم می گذرند. تنه زدن

بحر کرم تویی مرا، از کف خود بده نوا

 باغ ارم تویی مها، بر بر من بزن بری

 (غ ۲۴۹۰)

برسری

بعلاوه، افزون برآن. امروز هم برسری گویند و هم  (درزبان گفتار) ورسره.

این دل دهد دردلبری، جان هم سپارد برسری

وان صرفه جو چون مشتری، اندر بها آویخته

 (غ ۲۲۷۵)

چون به سر کوچۀ عشق آمدم

دل بشد و من بشدم برسری

(غ۳۲۹۵)

بروت مالیدن

کنایه از زور خویش را نشان دادن.

زبهر قهر جان لوت خوارم

بمالیده چو جلاّدان بروتی

(غ۲۶۴۹)

بریانی

پخته و کباب. امروز این اصطلاح بیشتر در هند رایج است و گونه ای از برنج را که با گوشت پخته شود بریانی گویند.

جبرئیل آمد به مهمان بار دیگر تا خلیل

می کند عجل سمین را از کرم بریانیی

(غ۲۸۰۹)

بریدن خربزه

برای صرف خربزه برخی واژۀ بریدن، گروهی کشتن بعضی شکستن و عدّه ای هم پاره کردن را به کاربرند. خربزه را بکش. خربزه را پاره کن. خربزه را بشکن و خربزه را ببر.

جسم که چون خربزه ست تا نبری چون خورند

 بشکن و پیدا شود قیمت لاهوره ای

 (غ۳۰۱۷)

بسته کند

ببندد. به چنین فعل مرکب در بیشتر شهرهای ایران امروز با نا آشنایی می نگرند. تنها در گویش  نیشابور افعال مرکب از این گونه فراوان است.

آبیش گردان می کند، او نیز چرخی می زند

 حق آب را بسته کند، او هم نمی جنبد ز جا

( غ ۲۱)

 بسته کنم من این دو لب تا که چراغ روز و شب

هم به زبانهء زبان گوید قصه با شما

( غ ۴۵)

بغل زدن

آغوش وا کردن، در آغوش گرفتن. هرچند که در این بیت شاید مقصود معنای دیگری باشد.

می چو درو عمل کند رقص کند بغل زند

 زانک نهاد در بغل خاص عقیق معدنی

(غ ۲۴۹۵)

بغلطاق

گونه ای از پوشاک.

تو ای جان رسته از بندی مقیم آن لب قندی

 قبای حسن برکندی که آزاد از بغلطاقی

(ت۳۳۶۶)

بغلها

زیر شانه ها، زیر بازوها. بازوها.

بغلهایت بگیرم همچو پیران

چو طفلانت نهم گاهی به گردن

 (غ۱۹۰۸)

بق بق سگ

وق وق.

منکراست و روسیه، ملعون و مردود ابد

از حسد همچون سگان از دور بق بق می زند

(غ۷۳۸)

بکشد

 بکشد با سکون کاف. این سکون هم در مضارع است و هم در استمرار حال. این تفظ مخصوصاً در بدخشان و تاجیکستان به همین حالت باقی مانده است.

گفتا مخنّث را گزد هم بکشدش زیر لگد

امّا چه غم زو مرد را گفتا نکو گفتی هله

(غ۲۲۸۰)

بلور

به فتح لام. در بلخ و کابل به فتح لام و در هرات به ضم لام و واو مجهول.

از رنگ بلور تو شیرین شده جور تو

هر چند که جور تو بس تند قدم دارد

(غ ۶۰۲)

 بمبند

مبند. برخی گویند: نببند

چون عبهر و قند ای جان در روش بخند ای جان

در را بمبند ای جان زیرا به نیاز آمد

(غ ۶۱۴)

خواهم سخنی گفت دهانم بمبندید

کامروز حلالست ورا رازگشایی

(غ ۲۶۳۵)

بمترسان

نیز گویند نبترسان یعنی مترسان.

بمترسان دل خود را تو به تهدید خسان

که نشاید که خسان را به یکی خس بخری

(غ ۲۸۷۴)

بمُر

به ضمّ دوم یعنی بمیر.

بمر ای خواجه زمانی مگشا هیچ دکانی

تو مپندار که روزی همه بازار تو دارد

(غ ۷۵۸)

بمرم

بمیرم.

گر بکشی ذوالفقار ثابتم و پایدار

 نی بگریزم چو باد نی بمرم چون شرر

(غ۱۱۲۶) … نه مانند شرر بمیرم.

بمرو

مرو. نیز گویند: نبرو.

نی غلطم در طلب جان جان

پیش میا پس بمرو دور نیست

(غ ۵۰۵)

بمشو

مشو. نیز گویند: نبشو.

بمشو همره مرغان که چنین بی پر و بالی

چو نه میری بن سبلت بچه مالی

(غ ۲۸۱۵)

بمگردان

مگردان. نیز گویند: نبگردان.

سر بمگردان چنین پوز مجنبان چنان

چون تو خری کی رسد در جو انبار من

( غ ۲۰۵۶)

بممانید

ممانید. نیز گویند: نبمانید.

مباش کاهل کین قافله روانه شدست

زقافله بممانید و زودبارکنید

(غ۹۵۶)

بنّا

معمار

صدهزاران بنا و یک بنّا

رنگ جامه هزار و یک صبّاغ

(غ ۱۳۰۰)

بنپیچی  

نپیچی. نیز گویند نبپیچی.

با مست خرابات خدا تا بنپیچی

تا وا ننماید همه رگهات افندی

 (غ ۲۶۳۰)

بند تره

اگرچه اکنون تره را در افغانستان گندنا گویند و تره نام خیار شنبر یا چنبرخیار است اما سخن بر سر بند است که از قدیم رسم است که تره یا گندنا و تراتیزک یا شاهی و در هرات طرخون را به دسته های کوچک می فروشند و هردسته گندنا یا سبزیهای دیگر بندی برکمر بسته دارد و آن بند نیز نوعی گیاه است.

به پیش عاشق صادق چه جان چه بند تره

دلا ملرز چو برگ ار ازین گلستانی

 (غ۳۰۹۳)

بندکن

ببند. نظیر بسته کن.

ناطقه را بند کن و جمع باش

گر نه ضمیر تو پریشان شود

(غ ۱۰۰۵)

بندۀ تو

غرض از آوردن این بیت نشان دادن تلفظ مضاف و مضاف الیه است در حالیکه مضاف مختوم به فتحه یا های غیر ملفوظ باشد. در این حالت در زبان گفتار به جای های غیر ملفوظ و کسرۀ اضافت یای مجهول ( یای کشیدۀ ماقبل المکسور) می آید یعنی به جای بندۀ تو، بندی تو خوانده می شود. مثلا به جای بندۀ خدا در زبان گفتار گفته می شود: بندی خدا، به جای خانۀ شما، گفته می شود: خانی شما.

چاکر خندۀ توام کشتۀ زندۀ تو ام

گرنه که بندۀ توام بادۀ شادم مده

(۲۴۰۲)

بندی

دربند، محبوس، زندانی. چنانکه زندان را بندیخانه گویند.

یک خانه پرزمستان مستان نورسیدند

دیوانگان بندی زنجیرها دریدند

(غ۸۵۰)

بَــنگ

شاهدانه، تخم حشیش

اما چو اندر راه تو ناگاه بی خود می شود

هر عقل، زیرا رُسته شد در سبزه زارت  بنگها

( غ ۲۲)

بنگرداند

نگرداند.

از گردش گردون شد روز و شب این عالم

دیوانۀ آنجا را گردون بنگرداند

(غ ۶۱۵)

بنهشت

نهشت، نگذاشت.

زیرا غلبات بوی آن مشک

 صبری بنهشت یوسفان را

( غ ۱۳۱)

بو بردن و بوی بردن

دانستن، گمان بردن.

ای دل ز عبیر عشق کم گوی

خود بو برد آن که یار باشد

( غ ۷۰۴)

برسر چرخی که عیسی از بلندی بو نبرد

مر خرش را ای مسلمانان برآن بالا چه کار

(غ۱۰۷۵)

گلون خود به رسن زان سپرد خوش منصور

دلا چو بوی بری صد گلو تو بسپاری

 (غ۳۰۸۸)

تو را گویم چرا مستم ز لعلش بوی بردستم

کلند عشق دردستم به گرد کان همی گردم

(غ۱۴۲۳)

بورانی

خوراکی که با روغن پخته شود، یعنی در مقدمۀ پختن با روغن سرخ شود؛ مثلاً بادنجان بورانی یا بورانی بادنجان، بورانی کدو و مانند آن. قابل یادآوری است که خوراک دیگری که جزء مهم آن را خمیر می سازد به نام بولانی یاد می شود.

بانگ جوشاجوش آمد بامدادان مرمرا

بوی خوش می آیدم از قلیه و بورانیی

(غ۲۸۰۹)

می جوشیده براین سوختگان گردان کن

پیش خامان بنه آن قلیه و آن بورانی

(غ ۲۸۸۱)

بوزینه و نجّاری

به کنایه در مورد کسی گویند که در کاری وارد نباشد و به آن پردازد و لاجرم خود را رسوا کند.  اشاره است به داستان بوزینه ای که از به تقلید از نجار در غیاب او به شغل او پرداخت و در نتیجه اندام او در شگاف تخته گرفتار شد.

کار بوزینه نبودست فن نجاری

دعوی یافه مکن یافه مگو ژاژ مخای

(غ ۲۸۶۷)

بوسه بر

 بوسه ربا، بوسه گیر.

لب بوسه بر شد جفت شکر شد

خود تشنه تر شد قم فاسقنیها

( غ ۲۶۶)

بو گیر

نشانی گیر، به دلیل دریاب.

اندر سخنش کشان و بو گیر

کز بوی می بقا چه دارد

 (غ ۷۰۰)

بوم

بوف، جغد.

به دام عشق مرغان شگرفند

به بومی که زدامش رست منگر

(غ ۱۰۴۴)

ای دل پرّان من تا کی ازین ویران تن

گر تو بازی برپر آنجا ور تو خود بومی بگو

(غ ۲۲۰۹)

بوی بردنß  بو بردن

بی آبی

رسوایی، بی اعتباری.

بی آبی خویش جمله دیدند

هرکز تو نه سرفراز آمد

(غ۷۰۹)

بیخ کندن

بیچاره و بی نوا ساختن.

عزیزا تو به بستان آن درختی

که چون دیدم تو را بیخم بکندی

 (غ ۲۶۵۱)

بیست

بایست، توقف کن. در گویشهای افغانستان بیست با یای مجهول یا مطلق بست بدون یا می گویند

به برج دل رسیدی بیست اینجا

چون آن مه را بدیدی بیست اینجا

 ( غ ۱۰۸)

بیرون شو

راه خروجی، بدررفت نیز گویند.

یکی دستش چو قبض آمد، یکی دستش چو بسط آمد

 نداری زین دو بیرون شو، گه باش و سفر باری

(غ ۲۵۲۵)

بی سون

بی سوی، بی سمت و جهت.

برفرق گرفت موج خونش

می برد ز هرسویی به بی سون

(غ ۱۹۳۱)

بیگار

کار مفت.

هزار حرف به بیگار گفتم و مقصود

به هردمی زشما خفیه تر چه بی هنرید

(غ۹۵۴)

بیگارکشی

کسی را به کاری مفت به نفع خویش واداشتن.

گفتا به عشق رستی از عالم کشاکش

کانجا همی کشیدی بیگار تا بگردن

 (غ۲۰۲۸)

نه گاوی که کشی بیگار گردون

برآن بالای گردون شو که بودی

(غ۲۶۶۳)

بیگاه

دیر وقت. شام؛ در برابر پگاه که بامداد است.

ای صاحب صد دستان بیگاه شد از مستان

احداث و گرو بستان آهسته که سرمستم

(غ۱۴۴۷)

بیگاه خیز

کسی که دیر برخیزد. کسی که دیر بیدار شود.

هرچند بیگه آیی بیگاه خیز مایی

ای خواجه خانه بازآ بیگاه شد کجایی

(غ۲۹۶۶)

بیگه

بیگاه.

آمده ای بیگه خامش مشین

یک قدح مردفگن برگزین

(غ ۲۱۱۶)

بیگهی

دیر هنگامی.

 بیگهی و دوری ره باک نیست

نیم قدم شد ز تو فرسنگ من

(غ۲۱۱۷

بیمارخانه

بیمارستان.

روتو در بیمارخانۀ عاشقی تا بنگری

هرطرف دیوانه جانی هرسویی شیداییی

(غ۲۸۰۷)

بینی کردن

تکبر کردن؛ در هرات:  دماغ کردن.

دلا به کوی خرابات ناز تو نخرند

مکن تو بینی و ناموس تا جهان بینی

(غ۳۰۶۳)

بینی کردن چه سود دارد

با آنکه دهان زنی چو گربش(؟)

(ت۳۴۰۵)

پاپوچک

پای پوشک، کفش.

پای تو شده کوچک از تنگی پاپوچک

پا برکش ای کوچک تا پهن و دراز آید

 (غ۶۱۸)

پا روا

وسیله، پایکش.

از غیب رو نمود صلایی زد و برفت

این راه کوتهست گرت نیست پا روا

(غ ۱۹۸)

پاره

رشوت.

مکن ای دست ز جور این دلم آواره مکن

جان پی پاره بگیر و جگرم پاره مکن

(غ۱۹۹۹)

این دل صدپاره مر دربان جان را پاره داد

چون به پیش پرده آمد بهترک شد پاره ای

پاره کردن سبو

شکستن سبو. سبو از چرم نیز می کرده اند که شاید پاره شدن از آن بابت فرموده است . هرچند که برای شکستن هندوانه و خربزه نیز پاره کردن گویند.

دل را ز وثاق سینه آواره کنم

بر سنگ زنم سبوی خود پاره کنم

(ر۱۲۳۱)

پاغنده

تکه های بزرگ پنبه. در کابل پاره های بزرگ برف را که از هوا آید پاغنده گویند.

همچو منصور تو بردار کن این ناطقه را

چو زنان چند براین پنبه و پا غنده زنی

(غ ۲۸۸۲)

پاگیر

کسی یا چیزی که شخص به آن دلبسته، و یا به گونه ای دیگر وابسته، باشد و نتواند به خاطر آن جایی را ترک کند.

اگر دلگیر شد خانه نه پاگیراست برجه رو

وگر نازکدلی منشین بر گیجان سودایی

(غ ۲۴۹۹)

پالیز

مزرعۀ میوه هایی مانند هندوانه/ تربوز، خربزه، خیار/ بادرنگ  و مانند آن. برخی هم فالیز تلفظ کنند.

یاد تو شراب و یاد ما آب

ما چون سرخر تو همچو پالیز

(غ۱۱۹۲)

پامزد

در کابل و بلخ پایمزد گویند و در هرات کرای پا. یعنی اجرت یا مزد کسی را که به جایی رود یا چیزی به جایی برد پرداختن.

گفتم به صبوح خفتگان را

پامزد ویم که سر برآرد

(غ ۶۹۹)

برگو غزلی برگو پامزد خود از حق جو

 برسوخته زن آبی چون چشمۀ حیوانی

(غ۲۵۷۴)

پای دو

به همین صورت تلفظ شود. در ایران و نیز در هرات پادو گویند. کارگری که وظیفه اش بردن فرمانی یا چیزی از جایی به جایی باشد.

ماییم درآن وقت که ما هیچ نمانیم

 آن وقت که پا نیست شود پای دوانیم

(غ۱۴۸۴)

پای نگارکرده

پای حنا بسته، پایی که با حنا نقش و نگار کنند. هنوز در مورد کسی که در کاری کاهلی کند و تنبلی نشان دهد، به کنایه گویند: پایت را حنا بسته ای.

درراه ره زنانند وین همرهان زنانند

پای نگارکرده این راه را نشاید

(غ۸۴۳)

پاییدن

ماندن، ایستاده، مقیم شدن

بجه از جا چه می پایی؟ چرا بی دست و بی پایی؟

 نمی دانی ز هدهد جو ره قصر سلیمان را

(غ ۵۸)

تو می دانی که ما چندان نپاییم

ولیکن چشم مستت را شتابست

(غ ۳۳۷)

ندارسید به جانها که چند می پایید

به سوی خانۀ اصلی خویش بازآیید

(غ۹۴۵)

زصبح روی او دارم صبوحی

نماز شام را هرگز نپایم

 (غ۱۵۲۵)

درجوی روان ای جان خاشاک کجا پاید

درجان و روان ای جان چون خانه کند کینه

(غ۲۳۲۲)

حق است سلیمان را برگردن هر مرغی

رفتند همه مرغان آنجا تو چه می پایی

(غ ۲۶۲۳)

مکن ای دوست نشاید که بخوانند و نیایی

و اگر نیز بیایی بروی زود نپایی

 (غ ۲۸۱۷)

زاینجای بیا خواجه بدانجای چه پایی

کاینجاست ترا خانه کجایی تو کجایی

(غ۳۱۴۰)

پاییدن

نگران و متوجه بودن.

مسلمانان مسلمانان ز جان پرسید کای سابق

ورای طور اندیشه حریفان را چه می پایی

(غ۲۵۶۱)

پرتاب

افتاده.

تشنه را برلب جو بین که چه در خواب شدست

 بر سر گنج گدا بین که چه پرتاب شدست

(غ ۴۱۵)

پرندوش

پریشب.

پرندوش پرندوش خرابات چه سان بـُد

بگویید بگویید اگر مست شبانید

 (غ ۶۳۷)

پرورده

اصطلاح پرورده امروز هم کاربرد دارد و معنایی معادل مربّا در عربی، دارد. هرگاه یکی از خوراکها را به گونه ای با آمیزش و مجاورت مادّۀ  دیگر خوشبو یا خوشمزه یا مؤثّر تر سازند، آن را پرورده گویند مثلاً زنجبیل پرورده، که با شکر یا انگبین پرورند. روغن را نیز چون با گل گلاب بپرورند خوشبوی و خوش طعم گردد و روغن به گل پرورده گویند.

ازنور تو روشن دل چون ماه زنور خور

وز بوی گلت خوشدل چون روغن پرورده

(غ۲۳۰۵)

پشت دار

نیز پشتی دار ( که بیشتر معمول است) به معنای حامی، نگهبان و طرفدار. پشتی داری و پشتی کشی یعنی طرفداری و حمایت.

همه عمر خوار باشد چو بر دو یار باشد

هله تو روی نیاری سوی پشت دار دیگر

(غ۱۰۸۵)

پگاه

بامداد، صبح زود، فردا صبح.

شکرلبی لب ما را پگاه شیرین کرد

که غرقه گشت شکر اندر آب دندانم

(غ۱۷۴۰)

پگه ßبیگاه

دو خورشید از پگه دیدن،

 یکی خورشید از مشرق

دگر خورشید برافلاک هستی شاد و خندانی

(غ ۲۵۰۹)

پنجره

روزن مشبّک. البته غیر از پنجره ای که در ایران معمول است. آنچه را که امروز در تهران پنجره می گویند درکابل کلکین گویند. ممکن است در پیش روی در یا کلکینی پنجره ای مشبک نیز باشد که از آن بتوان دید و شنید ولی راه درون رو و بیرون رو نداشته باشد. مثلاً: همۀ کلکینهای آن خانه پنجره دارد. پنجره می شود چوبی باشد یا فلزی یا حتی گلی و خشتی یا آجری.

پنجره ای شد سماع سوی گلستان تو

گوش و دل عاشقان برسر آن پنجره

(غ ۲۴۰۴)

پنهانخانه

نهانخانه، پسخانه. امروز پیشانخانه و خانه پیشان نیز گویند.

درغیب پر اینسو مپر ای طایر چالاک من

هم سوی پنهان خانه رو ای فکرت و ادراک من

(غ۱۷۹۹)

پنیر شور

پنیر شور پنیری است که برای پیشگیری از فساد آن را در نمک آب نهند که تا مدّتی دراز تر بماند. پنیر تازه معمولاً بی نمک است. در کابل و بلخ پنیر تازه و بی نمک را با کشمش، معمولاٌ بدون نان، خورند و آن را کشمش پنیر گویند.

در لطف همچو شیرم اندر گلو نگیرم

تا در غلط نیفتی گر شور چون پنیرم

(غ۱۶۹۵)

پوره

به معنای پور و پسر. این واژه در ترکیب خـُسـُر بوره به معنای خواهرزن (پور خسر یا خسرپور)  موجود است.

خرد پورۀ آدم چه خبردارد ازین دم

که من ازجملۀ عالم به دوصد پرده نهانم

(غ۱۶۱۵)

پوز

بینی و نیز قسمت پیشین و پاینن کلّه. هرچند  امروز کاربرد ادبی و تحریری، در مورد انسان، ندارد اما در زبان گفتار در برخی از بسیاری از گویشها به کار می رود. پوزت را پاک کن؛ یا پوزش از سرما سرخ شده است.

مطبخ جان به سوی بی سوییست

پوز آنسو درازباید کرد

(غ۹۷۰)

ما دوسه رند عشرتی جمع شدیم این طرف

چون شتران روبرو پوز نهاده درعلف

(غ۱۳۰۱)

عاشق و شهرت کجا جمع آید ای تو ساده دل

عیسی و خر دریکی آخر کجا دارند پوز

(غ۱۱۹۶)

پوست کنده

سخن صریح، رک و راست.

بیا بشنو حدیث پوست کنده

همه مغزم چو درمغزم نشستی

(غ۲۶۷۷)

پوستین گردانیدن

خشمگین شدن، از کوره در رفتن. اکنون بیشتر گویند: پوستین چپّه پوشیدن. پوستین را چپّه (وارونه) پوشید، یعنی قهر کرد و خشمگین گردید.

عشق گردانید با او پوستین

می گریزد خواجه از شور وشرش

(غ۱۲۵۵)

پول سیاه

پول خُرد، پول مسی. مثلی نیز هست که به دوپول سیاه  نمی ارزد. کنایه از بی ارزش یک چیز. یا اورا به دوپول کرد، یعنی اورا تحقیر کرد، خوارش ساخت. عبارت پول را سیاه کردن نیز هست به معنای پول خورد کردن .

به دو پول سیاه بتوان یافت

زین چنین خربطان دو سه خروار

(غ۱۱۶۳)

پول

پل. امروز هم پل با واو مجهول تلفظ می شود، یعنی مصوت  اوی کشیده دارد.

توچوی بیکرانی پیشت جهان چو پولی

حاشا که با چنین جو برپل گذار ماند

(غ۸۵۷)

پهلوکردن

رقابت کردن. پهلودادن و پهلوزدن نیز گویند

اوستاد چنگها آن چنگ باشد درجهان

وای آن چنگی که با آن چنگ حق پهلو کند

(غ۷۴۰)

پیر ِ د ِه

کنایه از رهبر و مرشد.  در هرات این نام به صورت  پیر دین  هنوز به کار می رود و در برخی اشعار به  پیر دیر هم اشاره شده است.

اول بگیر آن جام مِـه، بر کفّهء ان پیر نه

چون مست گردد پیرِ دِه، رو سوی مستان ساقیا

(غ ۹ )

پیر دین

مرشد و کسی که سخنش بر دیگران موثّر و مورد قبول باشد.

دل به میان چو پیر دین، حلقۀ تن به گرد او

 شاد تنی که پیر دل شسته در آن میان بود

 (غ۵۵۷)

پیش کردن

مقدم داشتن، نیز برانگیختن و تحریک کردن. کنایۀ آتش پیش کن نیز به معنی فتنه گر و جنگ افروز رایج است.

او نهانیست یارا، اینچنین آشکارا

 پیش کردست ما را، تا شود او مکتم

(غ۱۶۵۵)

پیشانه

آینده، پیشانی نیز گویند.

بیند چشمش که چه خواهد شدن

 تا ابد او بیند پیشانه را

( غ ۲۵۹)

پیشانی

لیاقت و پشتکار.

وراز نه چرخ برتازی بسوزی هفت دریا را

بدرم چرخ و دریا را به عشق و صبر و پیشانی

(غ۲۵۵۸)

پیشم

پیشم به ضمّۀ شین مخصوصاً در هرات و ولایات همجوار به کار می رود.

بنه ای سبز خنگ من فراز آسمانها سم

 که بنشست آن مه زیبا چو صد تنگ شکر پیشم

(غ۱۴۴۰)

 پیل بی خواب

نیز پیر بی خواب به کنایه به کسی گویند که خواب ندارد و پیوسته او را بیدار بینند.

آن پیل بی خواب ای عجب، چون دید هندوستان به شب

لیلی درآمد در طرب، درجان مجنون وار من

(غ۱۷۹۱)

پیله

دیوچه، کرم ابریشم. حشره ای که برگ توت خورد و محفظه ای ابریشمی از لعاب دهان برای خویش تند و اگر بگذارند، از آن محفظه مدتی بعد به صورت پروانه ای بدرآید.

چون برگ خورد پیله شود برگ بریشم

ما پیلۀ عشقیم که بی برگ جهانیم

(غ۱۴۸۴)

پینه

وصل و پیوند. وصله گر و پاره دوز را نیز پینه دوز گویند. وصله زدن را پینه کردن گویند.

وانگه که مرهم آری سر را به عذر خواری

 بر موزۀ محبت افتد هزار پینه

(غ ۲۳۸۶)

پیه پاره

کنایه از چشم

دوجوی نورنگر ازدوپیه پاره روان

عجب مدار عصارا که اژدها سازد

(غ۹۰۹)

تا بگردن

 مبالغه، یعنی غرق در چیزی یا کاری شدن.

گرچه بسی نشستم، درنار تابگردن

اکنون درآب وصلم، با یار تا بگردن

گفتم که تا به گردن، در لطفهات غرقم

 قانع نگشت از من، دلدار تا بگردن

(غ۲۰۲۸)

منم دروام عشق شاه تا گردن بحمدالله

مبارک صاحب وامی مبارک کردن وامی

 (غ۲۵۵۷)

 تابۀ حلوا

این ظرف را اکنون تاوه تلفظ کنند. نانی را که برپشت تابه پزند، نان تاوگی گویند.

دل من تابۀ حلوا ز بر آتش سودا

اگر از شعله بسوزد نه که حلوای تو دارد؟

(غ۷۵۹)

تار

درکابل و بلخ به جای نخ، تار گویند. به جای نخ وسوزن نیز تار و سوزن گویند.

برسر کارگاه خوبی بود

سوزنش کرده است چون تارم

(غ۱۷۵۶)

تاسه

اضطراب، ناراحتی.

بس کن ز گفتن آخر کان دم بود بریده

کز تاسه نبود آخر گفتار تا بگردن

(غ۲۰۲۸)

تاسیدن

بی توش و بی رمق شدن. در هرات به کودکی که از شدت گریه به حال ضعف  افتد، گویند که: از گریه واتاسید.

تو هم ز یوسفانی در چاه تن فتاده

 اینک رسن فرود آ تا در زمین نتاسی

(غ ۲۹۳۸)

تاق و جفت

(طاق و جفت) نوعی بازی یا قمار که یکی ریگ یا مهره یا چیز دیگر در مشت گیرد و دیگری گوید که طاق است یا جفت و چون مشت وا کند، اگر طاق باشد، مثلا سه دانه یا پنج دانه و یا جفت باشد، مثلاً دو دانه یا چهار دانه و برابر به گفتۀ آن شخص باشد، گوینده برنده است و اگر خلاف گفتۀ او باشد، یعنی او طاق گفته و این جفت باشد، بازنده خواهد بود.

آن تاق که نیست جفتش اندر آفاق

با بنده بباخت تاق و جفتی به وفاق

پس گفت مرا که تاق خواهی یا جفت

گفتم به تو جفت و ازهمه عالم تاق

(ر۱۰۶۶)

تانستن

توانستن.

هرکه بتواند نگه دارد خرد

من نتانستم مرا باری ببرد

(غ۸۱۵)

ای مظهر الهی وی فرّ پادشاهی

هر صنعتی که خواهی تانی و چیز دیگر

(غ۱۱۱۳)

چون آینۀ رازنما باشد جانم

تانم که نگویم نتوانم که ندانم

(غ۱۴۸۶)

نمی تانم سخن گفتن به هشیاری خرابم کن

ازان جام سخن بخش لطیف افسانه ای ساقی

(غ ۲۵۰۵)

مگر خود دیدۀ عالم غلیظ و دردو قلب آمد

نمی تاند که دریابد ز لطف آن چهرۀ ناری

(غ۲۵۵۵)

نمی تاند نظر کاندر رکابت

رسد در گرد مرکب از نزاری

(غ۲۶۹۸)

تو نیز اگر تانی ورگنج بیا اینجا

 بازار و چه بازاری کالا و چه کالایی

(غ۳۱۲۹)

تاوان

غرامت.

بدرّم جبـّۀ مه را بریزم ساغر شه را

و گر خواهند تاوانم همو تاوان من باشد

(غ۵۷۸)

تتماج

نوعی سوپ.

شبی عشق فریبنده، بیامد جانب بنده

 که بسم الله که تتماجی برای تو پزیدستم

به دست من بجز سیخی، ازان تتماج اونامد

ولی چون سیخ سرتیزم، درآنچه مستفیدستم

به هربرگی ازآن تتماج، بشکفته ست نوعی گل

 شکوفه کرد هرباغی که چون من بشکفیدستم

(غ۱۴۱۷)

تو همه روز برقصی، پی تتماج و حریره

 تو چه دانی هوس دل، پی این بیت و حراره

(غ۲۳۷۲)

تخته

لوح مشق.

چون علّم بالقلم رهم داد

بس تختۀ نانوشته خوانم

(غ۱۵۶۷)

تختۀ پیشانی

لوح جبین – اشاره به این باور که سرنوشت هرکس و فهرست آنچه که نصیب اوست، از روز ازل، بر پیشانی او نوشته شده است.

نیک و بد هرکس را، از تختۀ پیشانی

می بیند و می خواند، با تجربه خط خوانی

(غ ۲۵۷۰)

تختهء سیاه

لوح سیاه.

تو بر تختهء سیاهی گر نویسی

 نهان گردد، که هردو همچو قیریست

(غ ۳۳۸) یعنی اگر به قلم سیاه بر لوح سیاه بنویسی…

تخته ماندن و جامه شستن

شیوه ای در جامه شستن که هنوز معمول است. در کنار جوی و کنار رود تخته ای مانند و جامه را برآن نهند و آب ریزند و با بیخ و اشنان و یا صابون مالند تا پاک شود و آب کشند.

آب خوبی همه در جوی تو وانگه گویی

 بر در خانۀ من تخته منه جامه مشو

 (ت۳۴۵۵)

تقدیر کند بنده و تدبیر نداند

این مثل به همین صورت وترکیب در بسیاری از مناطق رایج است.

تقدیر کند بنده و تدبیر نداند

تقدیر به تدبیر خداوند چه ماند؟

 (غزل ۶۴۷)

ترا چه؟

به تو چه ربطی دارد؟ در هرات گویند: به تو چه؟ و در کابل و بلخ گویند: توره چه ؟ یا تو ره چی؟

اگر عالم شود گریان تراچه؟

نظر کن در مه خندان و می رو

(غ۲۱۷۹)

ترنگبین و گندنا

ترانگبین یا ترنجبین صمغی شیرین است که بر روی نوعی خار یا گیاهی خاردار پدید آید و گندنا همانست که در تهران تره گویند.

تو نه از فرشتگانی، خورش ملک چه دانی

چه کنی ترنگبین را، تو حریف گندنایی

 (غ۲۸۳۸)

ترونده

تحفۀ نوبر.

بی گفت و تقاضا برسد مهمان را

تروندۀ خوش ز صاحب پالیزیپ

 (ر۱۶۵۷)

تره

در کابل و بلخ: گندنه  و در هرات: گندنا.  در کابل به خیارشنبر یا چنبرخیار تره گویند.

برسفرۀ خاک ترّه ای نیست

هرسوی ز چیست ژاژخایی

 (غ۲۷۶۹)

بفروخت مرا یار به یکدسته تره

باشد که مرا واخرد آن یار سره

(ر۱۶۱۷)

چو بسی قحط کشیدم بنما دعوت عیدم

که نشد سیر دو چشمم به تره و نان براتی

(غ ۲۸۱۳)

تره توت ارزیدن

در  بی ارزش بودن چیزی گویند. اکنون بیشتر چنین گویند: به توتی نمی ارزد. یا فقط گویند: به توتی. یا گویند: همه به توتی.

بغیر عشق شمس الدین تبریز

نیرزد پیش بنده تره توتی

(غ۲۶۴۹)

ترید

نانی که در شوربا (آبگوشت) یا خورش آبگین دیگری تر کنند.

بس کن این و سر تنور ببند

تاکه نانهات را ترید کنند

(غ۹۷۳)

ترش و شیرین

همان است که در هرات میخوش گویند.

دل را چو انار ترش و شیرین

خون بسته و دانه دانه دیدم

(غ۱۵۶۱)

تُــش

تو اش ، تو او را

گفت و گذشت او ز من لیک ز ذوق آن سخن

صحّت یافت این دلم یارب تش دهی جزا

(غ ۴۷)

همزانوی آنکه تش نبینی

سرمست ز میفروش دیگر

 (غ۱۰۵۷)

تک

ته، ژرفنا، کف

بحر با موجها بین گرد کشتی خاکین

کعبه و موجها بین در تک چاه زمزم

(غ۱۶۵۵)

تلابیدن

تراوش، تراویدن. مثلی است که: از کوزه همان تراود که دروست.

نکنی خمش برادر چو پری ز آب و آذر

ز سبو همان تلابد که درو کنند یانی؟

(غ ۲۸۳۱)

تن جامه شوی

رخت شوی، کالا شوی، گازر، دوبی

خزینه دار گوهر بحر بدخوست

که آب جوی و چه تنجامه شوی است

( غ ۳۵۴)

تندور

تنور. هم در بلخ و هم در کابل تندور گویند.

برآ چو آب ز تندور نوح و عالم گیر

چرا تنور خبازی که جمله نان گیری

(غ۳۰۵۷)

تنگ و زین و لگام

یراق ستور و مرکب

گفتم: ای جان ببین زین دلم سست تنگ

گفت که زین پس زجهل وامکش از پس لگام

( غ۱۷۱۵) نیز توجه شود به از پس لگام وا کشیدن – مانند قیزه را به دم اسب انداختن که به کنایه به کسی گویند که کاری خلاف اصول بلکه بعکس انجام دهد از روی بی اطلاعی و ناشیگری.

تنگری

نام خدا به ترکی، این نام به همین صورت نام دخترانه در خراسان شنیده ام. تنگلی هم گویند.

ترک تویی ز هندوان چهرۀ ترک کم طلب

زانکه نداد هند را صورت ترک تنگری

(غ ۲۴۷۸)

تنورگرم است

کنایه از آماده بودن شرایط برای انجام کاری.

درحسن تو را تنور گرم است

مارا بربند ما خمیریم

(غ۱۵۷۳)

(ادامه در بخش سو