گفتار بلخ در کلیات شمس ـ۱ـ لهجهء بلخ و دریافت بهتر سخن مولانا

چند دهه پیش در یکی از مجلاّت منتشرۀ تهران ( به بیشترین گمان، سخن یا یغما)  یادداشتی چاپ شده بود، در باب چگونگی تلفّظ  کلمۀ «تو»  در یک غزل شمس الدین منصور بن محمود اوزجندی که این دو بیت از آن قصیده است:

برخیز که شمع است و شراب است و من و تو

آواز خروس سحری خاست ز هر سو

برخیز که برخاست پیاله به یکی پای

بنشین تو که بنشست صراحی به  دو زانو

آنچه که نویسندۀ آن مقالۀ کوتاه را به نگارش وا داشته بود، تعجب از هم قافیه ساختن کلمۀ «تو» با کلمه های سو، و زانو بود. بنده آن یادداشت را درکابل خواند. شهری که کلمۀ تو قاعدهً مانند سو، زانو و ابرو با واو معروف تلفظ می شود. بنده  اکنون به یاد ندارد که آن یادداشت به قلم کی بود، اما بی گمان آن نویسندۀ محترم می دانست که  چنین کلماتی را در قوافی اشعار مولانا جلال الدین محمد بلخی نیز می توان یافت، ولی شاید گمان برآن بود که وجود چنان کلماتی در قوافی سخن مولانا بعید نمی نماید؛ چرا؟ زیرا که مولوی خود فرموده است:

قافیه اندیشم و دلدار من

گویدم مندیش جز دیدار من

آن روز کمتر کسی در این اندیشه بود که این سخن مولانا یک تعارف فروتنانه بوده است و در واقع مولانا در دقت و درستی وزن و قافیه و رعایت دقایق دستور هیچ فروگذاشتی نفرموده است.

نگارنده حدود پانزده سال پیش، هنگامی که در ایران اقامت داشت، نکته ای چند در همین موضوع زیر عنوان « لهجۀ بلخ و دریافت بهتر سخن مولوی» نگاشت که نخست در مجله آینۀ پژوهش و سپس در جاهای دیگر از جمله در ماهنامۀ هری انتشار یافت و بسیاری از اهل زبان و ادب به تشویق نگارنده پرداختند و در حق نگارنده و آن نگارش کلمات مرحمت آمیز به کار بردند . چندی بعد در مطبوعات خواندم که همان مقاله در کتاب گرانسنگ دانشور و ادیب نامور شادروان دکتر علی رضوی ( نثر دری افغانستان) برگزیده شده و کسانی که نقد و یادداشت بر آن کتاب نوشته اند، به آن مقاله به دیدۀ استحسان نگریسته اند. همین قدردانی باعث شد تا نگارنده به گسترش دامنۀ آن یادداشت بپردازد. واین مطالعه را نخست در کلیات شمس و سپس در مثنوی معنوی به انجام برساند.

نگارنده  به سبب دورافتادگی جغرافیایی اکنون به آن مقاله دسترسی نداشت تا این نگارش را درست به همان نظم و قانون در می آورد، ولی هرچه هست، کوشیده است تا گسترشی از همان یادداشت کوتاه تقدیم شود. در آن نوشته به عرض رسانیده شده است که هرگاه خواننده و شنوندۀ سخن مولانا به لهجۀ کابل و بلخ آشنا باشد، التفات خواهد داشت که مولوی از قواعد عروض و قافیه سر مویی عدول نفرموده است.

پیش از آنکه واژه ها و عبارات به صورت الفبایی شرح و توضیح شود، به شرح مختصری از نکات آوایی و دستوری می پردازیم:

نخست، توضیح برخی دگر گونیها در مصوت ها و صامتها یا واولها و کانسوننتها:

مصوت اوoo به جای و o

توtoo

تو ( بر وزن مو ) با واو  معروف

تلفظ  تو  به این صورت در بلخ و کابل و تمام تاجیکستان معمول است و اگر کسی به این نکته توجه نکند به این وهم خواهد افتاد که مولانا  ( تو ) را با (کو) و ( او)   با سهل انگاری هم قافیه یا هم سجع ساخته است.

آنکس که بیند روی تو مجنون نگردد کو به کو

 سنگ و کلوخی باشد او، او را چرا خواهم بلا

( غ ۷)

واو مجهول در کلماتی مانند پل pol

توچوی بیکرانی پیشت جهان چو پولی

حاشا که با چنین جو برپل گذار ماند

(غ۸۵۷

تبدیل مصوت اِ (کسرهe  ) به مصوت اَ ( فتحه a )

شـَش

در بلخ و کابل شش به فتح اول تلفظ می شود. درهرات با کسر اول و در گفتار هرات به جای کسره (ی) می آید و شیش تلفظ می شود.

آنکه در سر داری از سودای یار

چه عجب گر تو مشوش می روی

شه صلاح الدین برآ زین شش جهت

گرچه ظاهر اندرین شش می روی

(غ۲۹۲۶)

تبدیل عین عربی  به مصوت آ aa

سلامالیک = سلام علیک

اگر به تلفظ محلی سلام علیک آشنا نباشیم نمی توانیم این بیت را  مطابق وزن عروضی آن درست بخوانیم :

گفتی که سلام علیک، بگرفت همه عالم

دل سجده درافتاده، جان بسته کمر جانا

( غ ۸۵ )

ضمۀ گفتاری به جای فتحۀ معیار در فعل حال استمرار مفرد شخص اول (می دانم)

می دانـُم

شیوۀ تلفظ شخص اول فعل حال، در بلخ، کابل و هرات، به ضم ماقبل الآ خر.

سربرمزن ازهستی، تا راه نگردد گم

دربادیۀ مردان، محوست تورا جم جم…

کی روید ازاین صحرا، جزلقمۀ پرصفرا

کی تازد بربالا، این مرکب پشمین سم

ور پرّد چون کرکس، خاکش بکشد واپس

هرچیز به اصل خود، بازآید می دانم

(غ۱۴۶۴)

پیشـُم

پیشم به ضمّۀ شین مخصوصاً در هرات و ولایات همجوار به کار می رود. در بلخ و کابل بیشتر در این مورد سین مکسور است.

بنه ای سبز خنگ من فراز آسمانها سم

 که بنشست آن مه زیبا چو صد تنگ شکر پیشم

(غ۱۴۴۰)

حذف کانسوننت پایانی در برخی از کلمات

با

باد ، بادا – انداختن صامت آخر در برخی از کلمات در میان تاجیکان معمول است ؛ مثلاً   هنگام خدا حافظی به مهمان گویند:  با بیایید = باز بیایید

مهمان شاهم هر شبی بر خوان احسان و وفا

مهمان صاحب دولتم که دولتش پاینده  با  

حذف کانسوننت اول زبان معیار از مصدر و افعال مشتق نشستن

شستن

نشستن. در هرات شیشتن و نیز شستن تلفظ کنند.

بی او نتوان رفتن بی او نتوان گفتن

بی او نتوان شستن بی او نتوان خفتن

(غ۱۸۸۳)

 شسته

نشسته، در بسیاری از گویشهای دری و تاجیکی اکنون شسته و نیز شـیشته با دو شین گویند.

هم ناظر روی تو هم مست سبوی تو

هم شسته به نظّاره بر طارم تو جانا

( غ ۹۰)

شین

 بنشین. این شیوۀ تلفظ با حذف نون ( نشین) یا حذف با و نون (بنشین) هنوز در بلخ رایج است؛ یعنی به جای آنکه بگویند: بنشینیند، می گویند: شینید. و به جای آنکه گویند: بنشین، می گویند: شین.

درآمدآتش عشق و بسوخت هرچه جزاوست

چوجمله سوخته شد شادشین و خوش می خند

(غ۹۳۸)

توشخصک چوبینی گرپیشترک شینی

صد دجلۀ خون بینی آهسته که سرمستم

(غ۱۴۴۸)

شینم

بنشینم.

پر ده قدحی میرم آخر نه چو کمپیرم

تا شینم و می میرم کاین چرخ چه می زاید

(غ ۶۴۵)

نشینم

ننشینم

تا دلبر خویش را نبینیم

جز در تک خون دل نشینیم

(غ۱۵۸۰)

 ره شین

تو مسکینی درین ظاهر درونت نفس بس قاهر

 یکی سالوسک کافر که ره زن گشت و ره شینی

(غ۲۵۵۱)

ادغام مصوتهای « ـه » و «ی »  به صورت «اِی»  در حالت اضافت

 

بندۀ تو (بندی تو)

در حالیکه مضاف مختوم به فتحه یا های غیر ملفوظ باشد. در این حالت در زبان گفتار به جای های غیر ملفوظ و کسرۀ اضافت یای مجهول ( یای شبیه به کسره کشیده) می آید یعنی به جای بندۀ تو، بندی تو خوانده می شود. مثلا به جای بندۀ خدا در زبان گفتار گفته می شود: بندی خدا، به جای خانۀ شما، گفته می شود: خانی شما.

چاکر خندۀ توام کشتۀ زندۀ تو ام

گرنه که بندۀ توام بادۀ شادم مده

(۲۴۰۲)

خانۀ خویش (خانی خویش)

در زبان گفتار به صورت عموم  در حال اضافت حرکت یا فتحۀ آخر مضاف می افتد و تنها یاء که با بودن کسره با همزه نشان داده می شد، می ماند.

دیگران رفتند خانۀ خویش باز

ما بماندیم و تو و عشق دراز

(ت۳۴۶۴)

دایۀ میش –

با تلفظ دایی میش. ذیل خندۀ تو و بندۀ تو و زندۀ تو شرح داده شد.

یک صفت از لطف شه آنجا که پرده برگرفت

آب و آتش صلح کرد و گرگ دایۀ میش بود

 (غ۷۵۵)

سکون کانسوننت اول

توانا (با سکون حرف اول)

همانند این تلفظ را تا کنون در مود خواهش و خواهر و مانند آنها شنیده و خوانده بودیم، که واو در این کلمات تلفظ می شود، اما اگر دقت شود، به علاوۀ روشنی تلفظ واو نوعی سکون در خ یعنی حرف پیش از واو احساس می شود. عین همین حالت در بعضی از واژه ها و فعلهای دیگر دیده می شود که یکی توانستن است. هرگاه به وزن عروضی دقت شود، این تلفظ به وضوح نمایان می شود. بسیاری از فعلها هم هنگامی که پیشینۀ استمرار و نفی می گیرند، نخستین حرف بی صدای آن ساکن می شود. این حالت در تلفّظ بدخشان و تاجیکستان بسیار روشن است. مثلاّ مکنه mekna ( به جای می کنه meekona= می کند) و مدوه medwa( به جای می دوهmeedawa= می دود) و مانند آن.

عقل پا برجای من چون دید شور بحر او

با چنین شوری ندارد عقل کل تواناییی

(غ۲۸۰۷)

حذف یا در حالت مضارع از مصدر گفتن

گود

 گوید.

جان سودا نعره زن، ها این بتان سیمبر

 دل گـُو َد احسنت،  عیش خوب بی پایان ما

 ( غ ۱۴۸)

ایمان گودت پیش آ وان کفر گود پس رو

چون شمع تنت جان شد نی پیش و نه پس باشد

(غ ۶۰۹)

افزودن ب در آخر کلمات مختوم به م و تبدیل میم به نون

دنب

دُم. زهی سلام که د ارد زنور دنب دراز

چنین بود چو کند کبریا سلام علیک

(غ۱۳۲۱)

خنب

خم. در گویش دری و هم در تاجیکی اکنون هم  چند واژۀ  پایان یابنده با “م” را به همین صورت تلفظ می کنند؛ مانند سنب (سم)، دنب (دم)

مستان سبوشکستند برخنبها نشستند

یارب چه باده خوردند یارب چه مُل چشیدند

(غ۸۵۰)

دلست خنب شراب خدا سرش بگشا

سرش به گل بگرفتست طبع بدکردار

حذف واو از مشتقات مصدر توانستن

تانستن

توانستن

هرکه بتواند نگه دارد خرد

من نتانستم مرا باری ببرد

(غ۸۱۵)

ای مظهر الهی وی فرّ پادشاهی

هر صنعتی که خواهی تانی و چیز دیگر

(غ۱۱۱۳)

چون آینۀ رازنما باشد جانم

تانم که نگویم نتوانم که ندانم

(غ۱۴۸۶)

نمی تانم سخن گفتن به هشیاری خرابم کن

ازان جام سخن بخش لطیف افسانه ای ساقی

(غ ۲۵۰۵)

مگر خود دیدۀ عالم غلیظ و دردو قلب آمد

نمی تاند که دریابد ز لطف آن چهرۀ ناری

(غ۲۵۵۵)

نمی تاند نظر کاندر رکابت

رسد در گرد مرکب از نزاری

(غ۲۶۹۸)

تو نیز اگر تانی ورگنج بیا اینجا

 بازار و چه بازاری کالا و چه کالایی

(غ۳۱۲۹)

سکون کانسوننت اول فعل با آمدن بای مضارع

بکشدbekshad

 بکشد با سکون کاف. این سکون هم در مضارع است و هم در استمرار حال. این تفظ مخصوصاً در بدخشان و تاجیکستان به همین حالت باقی مانده است.

گفتا مخنّث را گزد هم بکشدش زیر لگد

امّا چه غم زو مرد را گفتا نکو گفتی هله

(غ۲۲۸۰)

نکنیم naknem

به سکون کاف که اکنون نیز مخصوصاً در بدخشان و در تاجیکستان به همین شیوه تلفظ می کنند.

نکنیم بر وزن هستیم ، و اگر با به ضمّ کاف بخوانیم، یک هجا به وزن افزوده می شود و شنونده و خواننده احساس اشکال در وزن می نماید.

چون دوش اگر امشب نایی و ببندی لب

صد شور کنیم ای جان نکنیم فغان تنها

(غ ۸۴)

افزودن الف در ابتدای کلماتی که با شین آغاز می شود:

اشکار: شکار

افزودن الف در آغاز کلماتی که با شین آغاز می شود مکرّر دیده می شود. مثلا اشکم به جای شکم و اشتر به جای شتر و آشنا به جای شنا و اشکنج به جای شکنج. این حالت در برخی کلمات دیگر نیز هست؛ مانند اسپند به جای سپند.

به حق آنکه این شیر حقیقی

چنین صید دلم کردست اشکار

(غ۱۰۴۸)

اشکسته بند: شکسته بند

هم شکننده توهم اشکسته بند

مرهم جان برسر اشکست نه

(غ ۲۴۲۲)

حذف اضافۀ به یا در حالت امر و گذشته

خانه بازآ

= به خانه باز آ

خانه بازآ عاشقا تو زوترک

عمر خود بی عاشقی باشد هبا

 ( غ ۱۷۲)

هرچند بیگه آیی بیگاه خیز مایی

ای خواجه خانه بازآ بیگاه شد کجایی

(غ۲۹۶۶)

عسس رفتیم

با حذف اضافه. یعنی نزد عسس رفتیم.

هرچه دزد چرخ از ما برده بود

شب عسس رفتیم و ازوی بستدیم

(غ ۱۶۶۹)

آمدن اضافۀ در و اندر و بر پس از اسم

اندر، در:  بر اساس لهجهء بلخ اندر و در ( اضافه در ظرف زمانی و مکانی)  می تواند پس ااز نام نیز آید. این کاربرد هنوز در بلخ، و در بسیاری از گویشهای ماوراء النّهر نیز، متداول است.

آب در انداز: در آب انداز، به آب انداز

آب سیاه در مرو: در آب سیاه مرو.

آینه در: در آینه  

این جوال اندر

این باغ د ر: در این باغ

بر –

در گویش بلخ و بخارا و توابع  ( بر) به جای آن که پیش از اسم بیاید، غالباً پس از اسم می آید. به همین شیوه است (به) ؛ یعنی به جای آن که بگویند : به خانه، می گویند: خانه به ، و به جای آن که بگویند: بر زمین ، می گفتند: زمین بر.

آتش بر: برآتش

  زمین بر می زنم:  بر زمین می زنم

بام برا: بر بام آ

بام بر رو: بر بام رو

ساختن فعل حال استمرار با آوردن می بر سر فعل مضارع

می بروی

می روی، یا می خواهی بروی.

مرو مرو چه سبب زود زود می بروی

 بگو که چرا دیر دیر می آیی

 (غ۳۰۹۷)

می بیفتی

می افتی، نیز: خواهی افتاد. گویند: می بیایه، یعنی خواهد آمد.

ازحیله خواب رفتی، هرسوی می بیفتی

والله که گربخسبی این باده برتو ریزم

(غ۱۶۹۷)

تقدیم پیشینۀ استمرار می بر جزء اول فعل مرکب

می برون آمد به جای برون می آمد

می برون آمد

برون می آمد. آوردن می استمرار در اول کلمه امروز نیز در لهجۀ بلخ و کابل معمول است. نیز گویند می بیاید، یعنی می آید و خواهد آمد.

لحظه لحظه می برون آمد زپرده شهریار

باز اندر پرده می شد همچنین تا هشت بار

(غ۱۰۷۶

دیفتانگ (ا َو aw)به جای واو کشیده (اُوoo )

بلور belawr

به فتح لام. در بلخ و کابل به فتح لام و در هرات به ضم لام و واو مجهول.

از رنگ بلور تو شیرین شده جور تو

هر چند که جور تو بس تند قدم دارد

(غ ۶۰۲)

بای تاکید در اول حالت نهی

 بمبند

مبند. اکنون در کابل و بلخ نیز گویند: نببند

چون عبهر و قند ای جان در روش بخند ای جان

در را بمبند ای جان زیرا به نیاز آمد

(غ ۶۱۴)

خواهم سخنی گفت دهانم بمبندید

کامروز حلالست ورا رازگشایی

(غ ۲۶۳۵)

بمترسان

نیز گویند نبترسان یعنی مترسان.

بمترسان دل خود را تو به تهدید خسان

که نشاید که خسان را به یکی خس بخری

(غ ۲۸۷۴)

بمرو

مرو. نیز گویند: نبرو.

نی غلطم در طلب جان جان

پیش میا پس بمرو دور نیست

(غ ۵۰۵)

بمشو

مشو. نیز گویند: نبشو.

بمشو همره مرغان که چنین بی پر و بالی

چو نه میری بن سبلت بچه مالی

(غ ۲۸۱۵)

بمگردان

مگردان. نیز گویند: نبگردان.

سر بمگردان چنین پوز مجنبان چنان

چون تو خری کی رسد در جو انبار من

( غ ۲۰۵۶)

بممانید

ممانید. نیز گویند: نبمانید.

مباش کاهل کین قافله روانه شدست

زقافله بممانید و زودبارکنید

(غ۹۵۶)

بنپیچی  

نپیچی. نیز گویند نبپیچی.

با مست خرابات خدا تا بنپیچی

تا وا ننماید همه رگهات افندی

 (غ ۲۶۳۰)

افزودن بای تاکید در حال نفی یا تحذیر

بنگرداند

نگرداند.

از گردش گردون شد روز و شب این عالم

دیوانۀ آنجا را گردون بنگرداند

(غ ۶۱۵)

بنهشت

نهشت، نگذاشت

زیرا غلبات بوی آن مشک

 صبری بنهشت یوسفان را

( غ ۱۳۱)

حالت نهی با نهادن نـَ  بر سر فعل امر

نبگذار

مگذار. نیز گویند: نبیا، یعنی میا. نبرو، یعنی مرو.

بگردان جام عشق ای شهره ساقی

نبگذار از وجودن هیچ باقی

(غ ۳۱۶۳)

تخفیف و اختصار – حذف  الف در امر شخص دوم مفرد

بیست

بایست، توقف کن. در برخی از گویشهای افغانستان بیست با یای مجهول یا مطلق بست بدون یا می گویند

به برج دل رسیدی بیست اینجا

چو آن مه را بدیدی بیست اینجا

 ( غ ۱۰۸)

افزودن نون درآخر کلمات مختوم به او

سون به جای سو

بی سون

بی سوی، بی سمت و جهت.

برفرق گرفت موج خونش

می برد ز هرسویی به بی سون

(غ۱۹۳۱)

گلون

گلو. رایج در بلخ و کابل و تاجیکستان. گویند: گلونش درد می کند. یا اینکه درد گلون دارد.

گلون خود به رسن زان سپرد خوش منصور

دلا چو بوی بری صد گلو تو بسپاری

 (غ۳۰۸۸)

کاف تصغیر و تحبیب به صورتی که اکنون نیز معمول است

اندکک

بسیار کم. واژه های دیگری نیز به همین صورت تصغیر مکرر می شوند؛ مانند کمک (اندکک)  و خوردکک ( به جای خردک)، مردکک ( به جای مردک) و زنکک ( به جای زنک).

مست شدم مست ولی، اندککی باخبرم

 زین خبرم بازرهان، ای که زمن باخبری

(غ ۲۴۶۲)

انگشتک

بشکن، در هرات: مشکه؛ ظاهراً مشکن (مقابل بشکن)

ای دل بزن انگشتک، بی زحمت لی و لک

در دولت پیوسته، رفتی و بپیوستی

صورت مفعولی با پیوستن ضمیر متصل مفعول در آخر فعل به جای مرا پیش از فعل

بردیم

 مرا بردی، نیز مرا برد. این کاربرد مخصوصاً در زبان گفتار کابل رایج است.

یک ریسمان فکندی بردیم بر بلندی

 من در هوا معلّق وان ریسمان گسسته

 (غ۲۳۹۷)

فعل مرکب به گونه ای که اکنون نیز معمول است

بسته کند

ببندد. به چنین فعل مرکب در بیشتر شهرهای ایران امروز با نا آشنایی می نگرند. تنها در گویش  نیشابور افعال مرکب از این گونه فراوان است؛ مثلاً گویند: غذای پخته کرده و لباس دوخته کرده.

آبیش گردان می کند، او نیز چرخی می زند

 حق آب را بسته کند، او هم نمی جنبد ز جا

( غ ۲۱)

 بسته کنم من این دو لب تا که چراغ روز و شب

هم به زبانهء زبان گوید قصه با شما

( غ ۴۵)

 بندکن

ببند. نظیر بسته کن.

ناطقه را بند کن و جمع باش

گر نه ضمیر تو پریشان شود

(غ ۱۰۰۵)

حالت امر مردن به صورت بمـُر به جای بمیر به صورتی که اکنون نیز رایج است

بمُر

به ضمّ دوم یعنی بمیر.

بمر ای خواجه زمانی مگشا هیچ دکانی

تو مپندار که روزی همه بازار تو دارد

(غ ۷۵۸)

بمرم

بمیرم.

گر بکشی ذوالفقار ثابتم و پایدار

 نی بگریزم چو باد نی بمرم چون شرر

(غ۱۱۲۶) … نه مانند شرر بمیرم.

آوردن را در آخر اسم به جای اضافت «به» در آغاز

ترا چه؟ به جای به تو چه

به تو چه ربطی دارد؟ در هرات گویند: به تو چه؟ و در کابل و بلخ گویند: توره چه ؟ یا تو ره چی؟

اگر عالم شود گریان تراچه؟

نظر کن در مه خندان و می رو

(غ۲۱۷۹)

صورت خاصی از حالت فاعلی و وصفی چنانکه اکنون نیز رایج است.

باشنده

ساکن، مقیم. کار برد این واژه عمومیت دارد؛ مثلا: من باشندۀ کابل هستم.

ای خنک جانی که لطف شمس تبریزی بیافت

برگذشت از نه فلک بر لامکان باشنده شد

(غ۷۳۷)

گفت مرا عشق کهن، از برما نقل مکن

گفتم آری نکنم، ساکن و باشنده شدم

(غ ۱۳۹۳)

باشیده (بوده، مقیم بوده)

چون نباشم در وصالت ای ز بینایان نهان

در بهشت و حور و دولت تا ابد باشیده گیر

(غ۱۰۶۱)

قلب مضاف و مضاف الیه

دروازه برون

بیرون دروازه، بیرون در. دروازه در زبان کابل و بلخ مطلق به معنای در،  چه در اتاق باشد و چه در دیگری. دروازه و کلکین همانست که در تهران درو پنجره گویند.

یاران بخبر بودند دروازه برون رفتند

من بی ره و سرمستم دروازه نمی دانم

(غ۱۴۷۱)

قدیم خانه

 خانهء قدیم

ما نگریزیم ازین ملامت

زیرا که قدیم خانهء ماست

(غ ۳۶۶)

صورتی خاص از صفت فاعلی

شناس

آشنا. گویند: شما از کی با او شناس شدید؟ من با او شناس نیستم.

تا نکنی شناس او از دل او قیاس او

او دگراست و تو دگر هان که قرابه نشکنی

(غ ۲۴۸۲)

شناسا

 آشنا ( تاجیکان به اساس همین ترکیب  فهما نیز  گویند که به معنای مطلب ساده و زود یاب است که آسان دانسته و فهمیده شود)

چو شست عشق در جانم شناسا گشت شستش را

به شست عشق دست آورد جان بت پرستش را

( غ ۶۸)

تبدیل دال به ت در جمع شخص دوم

دیدیت که تان همی نگارد

دیدید که شما را نقش می بندد

دیدیت که تان همی نگارد

دیگر چه خیال می نگارید؟

(غ۷۱۸)

اختصار فعل با حذف کانسوننت

هیی

هستی.  این فعل را در آثار پیر هرات دیده ام ولی اکنون سندی در دست ندارم که نشان دهم.

ای دل به کجایی تو آگاه هیی یا نه

ازسر تو برون کن هی سودای گدایانه

(غ۲۳۲۱)

صفت فاعلی دوانه از دویدن

دوانه

دونده.

هردرد که او دوا ندارد

سوی دل خود دوانه دیدم

(غ۱۲۶۱)

عبارات و کلمات مذکور در کلیات شمس که بلخیان، کابلیان ، بدخشانیان و گروههای دیگری  از دری زبانان و تاجیکان با آنها آشنایی بیشتری دارند:

آب آمد تیمم باطل شد، یا آب آمد تیمم برخاست

مثل معروف.

چون آب روان دیدی بگذار تیمم را

چون عید وصال آمد بگذار ریاضت را

(غ ۷۵)

آب از روغن گرفتن

کنایه از زرنگی و هشیاری. اکنون این کنایه و مثل به این صورت است: از ریگ روغن می گیرد؛ یعنی بسیار زرنگ و در عین حال مقتصد است.

دور از آبی تو چو روغن چوهمه او نشوی

 چو شدی او پس ازآن آب ز روغن گیری

(غ۳۲۵۶)

آب بد را درمان چیست

کنایه از پاکی آب روان است که اگر ناپاکی هم در آن داخل شود، پاک گردد.

آب بد را چیست درمان باز درجیحون شدن

خوی بد را چیست درمان باز دیدن روی یار

(غ۱۰۷۳)

آب برد

آن دوران گذشت. اکنون در افسوس و دریغ از گذشته و رسم گذشته گویند.

گفت وگوهای جهان را آب برد

وقت گفتنهای شاهنشاه شد

(غ۸۳۲)

آب چندین ناودان آمیخته 

چون باران بسیار تند ببارد گویند که ناودان ها بهم می خورد یا به هم می رسد؛ یعنی باران چنان شدّت دارد که آب ناودانهای بام شرقی و آب ناودانهای بام غربی ( یا شمالی و جنوبی) به هم می رسد. زیرا شدّت ریزش ریزش ناودان حالت عمودی آب ناودان را مایل می سازد و حتی حالت میلان را به حالت افقی نزدیک می کند. نگارنده این توصیف شدت باران و بهم خورد ناودانها را در کودکی مکرر از بزرگتران در هرات شنیده است.

آنچنان ابری نگر کاز فیض او

آب چندین ناودان آمیخته

 (غ ۲۳۸۱)

آب در جگرنداشتن

کنایه از شدت بی نوایی (معنوی یا مادی) اکنون بیشتر به این صورت است که: آه در جگر ندارد.

پشت آنی تو که پشتش از غم و محنت شکست

آب آنی که ندارد هیچ آبی در جگر

 (غ۱۰۶۸)

هی طعنه زنی که برجگر آبت نیست

گربر جگرم نیست چه شد؟ برمژه هست

 (ر۲۳۹)

آب دریا تا به کعب

کنایه از قدرت داشتن  در کاری و بیم نداشتن و پروانداشتن از خطری. اکنون مثل به این صورت نزدیک است که: جهان را اگر آب بگیرد مرغابی را تا بند پاست.

آب دریا تا به کعب آید ورا

کو بیابد بوسه برزانوی تو

 (غ ۲۲۲۵)

آبدست

 وضو، در زبان پشتو نیز همین واژه به صورت اودس (awdas)به کارمی رود. به جای وضو و به جای آبدست، دست نماز نیزمی گویند. مثلاً گویند: می روم دست نماز بگیرم، یعنی وضو بگیرم.

جمال یار شد قبلۀ نمازم

زاشک رشک او شد آبدستم

(غ۱۴۹۷)

این عشرت و عیش چون نماز آمد

وین دردی درد آبدست آمد

(غ ۶۸۶)

شمس الحق است رازم، تبریز شد نیازم

اوقبلۀ  نمازم، او نور آبدستم

 (غ۱۶۸۷)

آبدندان

 آب دندان نخست به معنی ریق و آبی که در کنار دندان و درمجموع در دهان است. دیگر آب دندان نوعی شیرینی بسیار نرم و خوشمزه که ساختن و پختن آن از گذشته های دور در کابل و بلخ و هرات و دیگر نواحی خراسان رواج داشته و دارد و آن نوعی نانک شیرین یا کلوچه (کابل وبلخ: کـُلچه) است که  از آرد نخود بریان و روغن زرد و شکر و گلاب و زعفران می سازند و می پزند. بسیار خوش خور و لطیف است و چون دردهان نهند آب شود و به جویدن نیازی ندارد.

شکرلبی لب ما را پگاه شیرین کرد

که غرقه گشت شکر اندر آب دندانم

(غ۱۷۴۰

آبریز

 مستراح.

به آبریز برد چونک خورد حلوا تن

 به سوی عرش برد چونکه خورد جان حلوا

 ( غ ۲۲۵)

آب زیر کاه

کنایه از فتنۀ نهفته و نیز فتنه گر نهفته؛ کسی که ظاهری آرام و سر به زیر دارد ولی در باطن، و چون فرصت یابد، سراپا شر و فتنه باشد.

هشدار که آب زیر کاهست

بحریست که زیر که به جوش است

( غ ۳۸۰)

او به زیر کاه آب خفته است

پا منه گستاخ ورنی رفت سر

 (غ۱۰۹۹)

آبـِست

باردار، حامله، آبستن. اکنون این واژه به جانور باردار اطلاق می شود؛ مثلاً گویند: این گاو آوست(آبست) است.

قناعت بین که نرّست و سبک رو

به طمع مادۀ آبست منگر

(غ۱۰۲۴)

منال ای دست ازین خنجر چو درکف آمدت گوهر

هزاران درد زه ارزد ز عشق یوسف آبستی

 (غ۲۹۱۸)

آب و سبزه و وجه حسن

این عبارت را برای آن آوردم که شرح آن را درنوجوانی از خطیب و واعظ نامور مرحوم شیخ محمد طاهر قندهاری شاگرد خاص مرحوم ادیب نیشابوری شنیدم. ایشان از باب امتحان معنای این بیت حافظ را پرسید:

ساقی حدیث سرو و گل و لاله می رود

وین بحث با ثلاثۀ غسّاله می رود

و چون پاسخ برای آن مرحوم کافی و قانع کننده نبود، این بیت عربی را خواند:

ثلاثه یغسلن عن القلب حزن

الماء و النّبات و الوجه الحسن

هان ای صبای خوب خد کاندر رکابت می رود

آب روان و سبزه ها وزهرطرف وجه الحسن

 (غ۱۸۰۱)

آتش خور

کنایه از دلیر و بی باک و هوشیار. امروز در بسیاری از مناطق افغانستان، در موردکسی که درکاری دلیر و پرکار و جسور باشد، گویند: آتش کپّه می کند یا آتش می خورد (کپّه کردن چیز نرم و آردمانندی را بر کف دست نهادن و به دهان انداختن).

آتش خوران ره به سر کوی منتظر

با مردمان زیرک ابله چه شسته ای

(غ ۳۰۰۲)

آتش زنه

همان است که امروز فندک و لایتر گویند و در قدیم چخماق می گفتندکه ترکی است.

برفروز آتش زنه در دست توست

یوسفت با توست اگر خود در چهی

(غ ۲۹۱۵)

آتشین پا

بسیار مشتاق ومنتظر برای رفتن جایی.  گویند: آتش زیر پای اوست، یا آتش زیر پایش می سوزد.

شده ایم آتشین پا که رویم مست آنجا

تو برو نخست بنگر که کنون بخانه هست او؟

(غ۲۲۱۲)

آچار

 به معنای ترشی که دربسیاری از مناطق به کار می رود.

ترش دیدم جهانی را من از ترس

درآن دوشاب چون آچارگشتم

(غ۱۴۹۸)

آدمچه

آدمچه یعنی آدمیزاده، بچۀ آدم . گفتنی است که در شمال افغانستان واژۀ دخترچه معادل دختربچه در ایران  نیز معمول است.

وانگه از پهلوی او وز پشت او

پر شوند آدمچگان اندر زمن

 (غ ۲۰۰۶)

آس

آس به معنای اسب در زبان پشتو هست.

لایق پشت خر نباشی تو

تو به معنی به پشت آسانی

 (غ۳۳۱۶)

آسیا به نوبت

مثلی است معروف  که بسیار کاربرد دارد.

گرت نبود شبی نوبت مبر گندم ازین طاحون

که بسیار آسیا بینی که نبود جوی او جاری

 (غ۲۵۰۲

آسیا و ناو و چرخ و سنگ و آرد

ناو، مجرا و وسیلۀ انتقال آب از جوی که چرخ  را به حرکت می آورد.

اگر راهست آبی را درین ناو

چرا چرخی و سنگی نیست گردان

وگر این سنگ گردانست کو آرد

زهی مهمانی بی آب و بی نان

(غ۱۹۰۱)

آش و نهادن رغیف بر سر آن

از قدیم رسم بوده  وهست که بر روی کاسۀ آش یا قاب پلو یک نان گرم می نهند. بر روی ظرف پلو(برنج) این نان نازک است که آن را نان لواش گویند.  باید افزود که در گویش تاجیکان، آش به معنای پلو است.

خوان و بزم هردو عالم نزد بزم شمس دین

چون یکی کاسه پرآش و بر سر او یک رغیف

 (غ ۱۳۰۳)

آشنا

آشنا به دو معنی، معنی دوم شنا و آب بازی. در هرات آشنا کردن به معنی شناکردن و آب بازی کردن.

بحری بخودکشید و مرا آشنا ببرد

یک یک برد شمارا آنک مرا ببرد

(غ۸۶۸)

آلاجق (آلاچق و آلاچیق)

نوعی خیمۀ ترکان، به شکلی که اکنون همانند آن را کلاه فرنگی گویند و در خراسان قدیم کلاه درویش می گفته اند.

درغیب جهان بیکران دیدم

آلاجق خود بدان جهان بردم

(غ۱۵۴۶)

آن سوی جهان

کنایه از جای دور؛ در هرات گویند: اوسردنیا (آن سر دنیا)

یارب این بوی خوش از روضۀ جان می آید

یا نسیمیست کزآن سوی جهان می آید

(غ۸۰۶)

آموخته

عادت گرفته، خوکرده، خوگرفته.

با غمت آموخته ام، چشم ز خود دوخته ام

در جز تو چون نگرد؟ آنکه تو در وی نگری

 (غ۲۴۶۲)

آن جایگاه

در زبان گفتار هرات و در تاجیکستان، مطلق به معنای آنجاست؛ و این جایگاه به معنای اینجا. مثلاً گویند که: اینجیگا چکار می کنی؟ ( اینجا چه می کنی؟) و کتاب اونجیگا نبود ( کتاب در آنجا نبود).

چونکه هستی را فکندی روح اندر روح بین

جوق و جوق و جمله فرد آنجایگه اجرام کو

 (غ۲۲۰۷)

آن دیگرت

در بلخ و کابل گویند: اودِگِش (آن دیگرش)، یا او د ِگـِت (آن دیگرت).

ای مست ماه روی تو، استاره و گردون خوش

رویت خوش و مویت خوش و آن دیگرت بیرون خوش

 (غ۱۲۱۵)

آونگ

آویزان.

مه گوید بی ز آفتابش

تا کی باشم ز چرخ آونگ

(غ۱۳۲۴)

زان رنگ چه بی رنگم، زان طرّه چو آونگم

 زان شمع چو پروانه، یارب چه پریشانم

(غ۱۴۶۶)

ترکیب کلاونگ به معنی مصروف و درگیرموجود است که در ایران گلاویز گویند. البته گلاویز معنایی غیر از سرگرم و مصروف دارد و بیشتر درگیر معنی می دهد که درکابل و بلخ چنگاو گویند.

زان شده ام بسته و آونگ تو

کز تو شود چون شکر آونگ من

 (غ ۲۱۱۷)

آیان

درحال آمدن، آینده. این صورت فاعلی بسیار معمول است تا حدی که از حالت فاعلی مصدر مرکب و فعل مرکب می سازند؛ مثلاً: پرسان کردن و گریان کردن، به معنای پرسیدن و گریه کردن.

می باش همچون ماهیان در بحر آیان و روان

گرباد خشکی آیدت از بحر سوی گنگ شو

(غ۲۱۳۴)

آیینه رند

آیینه تراش. رنده زدن یعنی تراشیدن و رنده از اسباب نجّاریست. نیز به کسی که نق بزند می گویند رنده می زند یا رنده نزن ( یعنی دلم را متراش) صیقل آیینه رند یعنی صیقلی که آیینه را، که در قدیم از آهن بود، می تراشید و جلا می داد.

خواهی که شاهدان فلک جلوه گر شوند

دل را حریف صیقل آیینه رند کن

 (غ ۲۰۴۴)

ابا

خوراک پخته مانند آش و آبگوشت(شوربا) و مانند آن.

گونه ای از این واژه به صورت ترکیب، با اندکی تغییر، در آخر نام چند گونه پختنی باقی مانده است. البته شوربا به همان صورت و هم به صورت « شوروا» رایج است که در ایران آبگوشت گویند. مقصود از اندکی تغییر این است که «با» به تدریج به «آبه» تبدیل شده است؛ مانند ماشاوه (ماشابه= ماشبا؟)، سیراب= (سیربا؟)، مستاوه (مستابه= ماستبا؟)، پیاوه =(پیه آبه = اشکنه= پیه با؟)، نخوداو=نخوداب (نخودبا؟). در قدیم سکبا (سرکه با)، زیره با و جزآن نیز یاد شده است.

عاشقان را که جزاین عشق ابایی دگراست

کاسۀ کدیۀ ایشان به ابایی برسد

(غ۷۹۵)

قومی ببینی رقص کن در عشق نان و شوربا

قومی دگر درعشقشان نان و ابا پاکوفته

(غ۲۲۷۶)

چون پشه ز خون خویش مستیم

از دیگ جگر دلا ابایی

(غ۲۷۶۶)

یک ذوق بودیی تو اگر یک اباییی

یک نوع جوشیی چو یکی قازغانیی

 (غ ۳۰۰۳)

ابا و ترشی

دیگ توام خوشی دهم، چونک ابای خوش پزی

 ور ترشی پزی ز من، هم ترشی برآوری

 (غ ۲۴۷۸)

ارچلی

ارجل در زبان گفتار به معنای نامتجانس و گونه گون. هرجل نیز گویند.

بستگی این سماع هست، ز بیگانه ای

 زارچلی جغدگشت، حلقه چو ویرانه ای

(غ ۳۰۲۴)

ازچه پهلو خاستی

اکنون چون کسی بهانه گیرد و یا مکرر تندخویی کند، گویند: ازکدام پهلو برخاستی؟

راست گو جانا که امروز از چه پهلو خاستی

چیز دیگر گشته ای تو رنگ پیشین نیستی

 (۲۷۹۲)

از دل به دل رهیست

مثلی است کثیرالاستعمال ؛ گویند: دل به دل راه دارد.

از دل به دل برادر، گویند روزنیست

 روزن مگیر، گیر که سوراخ سوزنی است

(غ ۴۴۳)

از زحمت ما چونی

پرسش تعارف آمیز در برابر خدمت و محبت کسی.

ای خواجه سلامالیک از زحمت ما چونی

ای معدن زیبایی وی کان وفا چونی

 (غ۲۵۷۶)  مصراغ نخست باید به همین صورت گفتار بلخ و کابل سلامالیک خوانده شود و گرنه ناموزون می گردد.

ای دلبر مه رویان از زحمت ما چونی

ای جان صفا چونی وی کان وفا چونی

 (غ۳۱۲۱)

از سایه گریزان بودن

در هرات گویند: از سایۀ خود می ترسد؛ یعنی که بزدل و بسیار ترسوست.

ز سایۀ خود گریزانم که نور از سایه پنهانست

قرارش از کجا باشد کسی کز سایه بگریزد

 (غ۵۶۶)

از سر مرو

یعنی خشم مگیر و قهر مکن. ( مانند دیگ جوشان از سر مرو )

مهلتم ده خوش بخوش ازسر مرو

 صبر کن تا سر بخارم اندکی

 (غ۲۹۰۸) یعنی فرصت ده که کمی بیندیشم.

ازکاربرآمدن

بی استفاده شدن، بیکار و بیکاره شدن.

زبامداد چو افیون فضل او خوردیم

 برون شدیم زعقل و برآمدیم از کار

 (غ۱۱۴۱)

ازناگه

ناگهان.

ای آمده از ناگه، در خانۀ ما گفته

ای خواجۀ بازاری، تو هیچ مرا دیدی؟

؟(غ۳۱۲۶)

اشتر و مناره

کنایه از شدت بدنامی و رسوایی.

انگشت نما و شهره گشتم

چون اشتر بر سر مناره

 (غ ۲۳۵۶)

اسپانخ

این واژه را در هرات اسپناج و در ایران اسفناج گویند اما در بلخ و کابل این کلمه جای خود را به «پالک» داده است. برخی هم سبزی پالک گویند همانگونه که سبزی اسفناج گفته می شود.

اسپانخ خویشم دان، با ترش پز و شیرین

باهرچه شدم پخته، تا با تو بپیوستم

(غ۱۴۵۰)

اُستـــا

دانسته و با تجربه، آموخته

غازی به دست پور خود، شمشیر چوبین می دهد

تا او در آن استا شود، شمشیر گیرد در غزا

(غ ۲۷)

دودت نپزد کند سیاهت

در پختن، آتش است کاُستاست

 (غ ۳۷۱)

محترم داشتن استا:

اگرشان متهم داری، بمانی بند بیماری

 کسی برخورد از ا ُستا، که او را محترم دارد

 (غ۵۶۵)

اشتاب

شتاب. این واژه به صورت (اشتاو) در همه لهجه های گفتار هرات رایج است. اشتاو کردن به معنای شتاب کردن و اشتاو داشتن به معنای شتاب داشتن و اشتاوی یعنی عاجل و فوری.

بار دگر آن آب به دولاب در آمد

وان چرخۀ گردنده در اشتاب درآمد

 (غزل ۶۴۵)

اشتاب مکن آهسته ترک

ای جان و جهان ای صدپر من

کس هیچ ندید اشتاب مرا

اینست تک کاهلتر من

(غ۲۰۹۲)

لیک تو اشتاب کم کن صبر کن

گرچه فرمودست کانسان العجول

 (ت۳۴۶۵)

اشترصراحی گردنا

داستان شتر دراز گردن را در شرح نخستین شعر جبلی غرجستانی نقل می کنند. معلوم می شود که این ترانه گونه در عصر مولانا معروف بوده است. روایت زمزمۀ این بیت یا ترانه توسط جبلی غرجستانی هروی شاعر سدۀ ششم را حمدالله مستوفی تذکره نگار اواخر سدۀ هفتم و اوائل سدۀ هشتم نقل کرده است. و معلوم نیست که او این بیت را در غزل مولانا دیده بوده باشد. ترانه را حمدالله مستوفی به این صورت نقل کرده است:

اشتر صراحی گردنا – دانم چه خواهی کردنا –  گردن درازی می کنی  –   پنبه بخواهی خوردنا

شعر مولانا:

پیش به سجده می شدم، پشت خمیده چون شتر

خنده زنان گشاد لب، گفت: درازگردنا

بین که چه خواهی کردنا، بین که چه خواهی کردنا،

گردن دراز کرده ای، پنبه بخواهی خوردنا

(غ ۴۹)

اشکار

افزودن الف در آغاز کلماتی که با شین آغاز می شود مکرر دیده می شود. مثلا اشکم به جای شکم و اشتر به جای شتر و آشنا به جای شنا و اشکنج به جای شکنج. این حالت در برخی کلمات دیگر نیز هست؛ مانند اسپند به جای سپند.

به حق آنکه این شیر حقیقی

چنین صید دلم کردست اشکار

(غ۱۰۴۸)

اشکسته بند (بنگرید ذیل اشکار)

هم شکننده تواشکسته بند

مرهم جان برسر اشکست نه

(غ ۲۴۲۲)

اشک و مشک

 مثل: اشکش در مشکش است.

چشم خود را شسته عارف بیست سال

 مشک مشک آورده از اشک روان

(غ۲۰۲۲)

اگر گل بر سرت است مشوی

مثل است؛ کنایه از این که بشتاب و درنگ مکن. همانند آنکه اگر جام آبی در دست داری منوش و بر زمین نه و بیا.  گل بر سر داشتن مربوط به رسم قدیم است که به جای صابون و شامپو برای شستن سر از نوعی گل استفاده می شد که به آن گل ِ سرشوی  می گفتند.  این رسم هنوز در برخی از مناطق افغانستان معمول است و کسانی که سر را با گل سرشوی می شویند موی خوب و انبوه دارند.

اگر گل بر سرستت تا نشویی

بیا و بشکفان گلزار ما را

(غ ۱۰۴)

اگر سر تو به گل دربود مشوی بیا

وگر به خار رسد پا به کندنش منشین

(غ۲۰۸۴)

این قطعه از متقدمین به یادم است که  اشاره  به همین گل و همچشمی آن با گـُل است:

گـِلی خوشبوی در حمّام روزی

 رسید از دست محبوبی به دستم

بدو گفتم که مشکی یا عبیـری؟

که از بوی دلاویز تو مســـــــتم

بگفتـا من گـِلی ناچیــــــز بودم

ولیکن مدّتـی با گـُل نشـــــــستم

کمال همنشـین در من اثر کرد

وگر نه من همان خاکم که هستم

اغل

این واژه در بلخ وکابل به همین صورت، اما بیشتر به صورت آغل، به معنای اصطبل و جای خوابیدن گوسفند و گاو و مانند آنها در صحرا، به کار می رود. اما درهرات به جای آغل و اصطبل کلمۀ قـَبـَل یا غـَبـَل را به کار می برند.

غم مخورید هر شتر، ره نبرد بدین اغل

ورچه کنند عف عفی، غم نخوریم ما ز عف

(غ ۱۳۰۱)

هرکه درآید که منم، برسرشاخش بزنم

کین حرم عشق بود، ای حیوان نیست اغل

(غ۱۳۳۵)

اقنجی

ظاهراً همانست که به صورت   akinji و  akinci می نویسند،  و به معنای سوار و سپاهی است.

ز آواز سماع من اقنجی هم شود زنده

سر از تربه برون آرد بکوبد پا کند تحسین

(غ۱۸۵۷)

اگر مگر

لیت و لعل، برای نپذیرفتن کاری یا سخنی دلیل آوردن. مثلی منظوم و عامیانه نیز در مورد هست :

اگر را با مگر تزویج سازند

ازان فرزندی آید کاشکی نام

از تو زدن تیغ تیز، وز دل و جان صد رضا

یک سخنم چون قضا، نی اگرم نی مگر

(غ۱۱۲۶)

اگرنه

اگرنه به همین صورت به جای وگرنه  فراوان به کار می رود. گاه گویند: اگر نه که، که آن نیز مانند وگرنه است.

زمن ای ساقی مردان، نفسی روی مگردان

دل من مشکن اگرنه، قدح و شیشه شکستم

(غ۱۶۰۴)

امیرآب

افسر مسوول آبیاری شهر و روستا. بیشتر به صورت میراو تلفّظ می شود.

چون بشوی سیر ازین آب شور

چونکه امیرآب دوصد کوثری

(ت۳۴۷۲)

اندازۀ خود را بدان

مانند حد خود را بشناس. نظیر مثلی و کنایه ای است که گویند: ایاس! حدّ خود را بشناس.

اندازۀ خود را بدان نامی مبر زین گلستان

این بس نباشد خود تو را کاگه شوی ازخارمن؟

(غ۱۷۹۷)

اندر، در:  بر اساس لهجهء بلخ اندر و در ( اضافه در ظرف زمانی و مکانی)  می تواند پس ااز نام نیز آید. این کاربرد هنوز در بلخ، و در بسیاری از گویشهای ماوراء النّهر نیز، متداول است.

آب در انداز: در آب انداز، به آب انداز

اندر آبی که بدو زنده شد آب

خویش را آب در انداز میا

(غ ۱۸۲)

ساقیا آب درانداز مرا تا گردن

زانکه اندیشه چو زنبور بود، من عورم

(غ۱۶۲۹)

آب سیاه در مرو

در آب سیاه مرو.

پنبه ز گوش دور کن یانگ نجات می رسد

آب سیاه در مرو کاب حیات می رسد

(غ۵۵۱)

آینه در: در آینه  

آینه کیست تا ترا در دل خویش جا دهد

ای صنما به جان تو کاینه در تو ننگری

 (غ ۲۴۸۹) یعنی قسمت می دهم که در آینه ننگری

این جوال اندر

بدین خواری و خفریقی، غلام دلق و ابریقی

اگر حقی و تحقیقی، چرایی این جوال اندر

(غ۱۰۲۵)… چرا اندر این جوالی

این باغ د ر: در این باغ

دل می گوید که نقد این باغ دریم

امروز چریدیم و به شب هم بچریم

 (ر۱۲۳۲) نقد در این باغیم، حال در این باغیم.

بازاردر: در بازار جهان

این سرچو کدو برسر وین دلق تن من

بازار جهان در بکی مانم بکی مانم

(غ۱۴۸۶) … در بازار جهان به کی می مانم

باغ خدایی درآ: در باغ خدایی آی

ای رخ خندان تو، مایۀ صد گلستان

باغ خدایی درآ، خاربده، گل ستان

(غ۲۰۶۳

بحر اندر: اندر بحر

چون نیی بحری تو بحر اندر مشو

قصد موج و غرّۀ دریا مکن

(غ۲۰۱۸)

تبریزدر: در تبریز

کزشراب جان من روید همی تبریز در

لاله ها و گلبنان برشیوۀ رخسار من

(غ ۱۹۷۱) … در تبریز همی روید

جوش در رو، یعنی در جوش رو= بجوش، می جوش

 ای شاه عقل پرور مانند شیر مادر

ای شیر جوش در رو جان پدر برقص آ

(غ ۱۸۹)

جهان اندر

جهان اندر گشاده شد جهانی

که وصف او نیاید در زبانی

 (ت ۳۴۰۱)

چرخ در: در چرخ

مه ما نیست منوّر، تو مگر چرخ درآیی

ز تو پرماه شود چرخ چو برچرخ برآیی

(غ۲۸۲۴)… تو مگر در چرخ آیی

حلقه درآ : در حلقه آی

حلقه درآ روی باز، برهمه خوبان بتاز

سجده کنم در نماز روی تو را همچنین

ای صنم خوش سخن، حلقه درآ رقص کن

 عشق نگردد کهن، حق خدا همچنین

 (غ ۲۰۶۹)

خانه درآ: درخانه آ

بیش مکن همچنان، خانه  درآ همچنین

ای ز تو روشن شده، صحن و سرا همچنین

 (غ۲۰۶۹)

ای تو نگار خانگی خانه درآ ازاین سفر

پستۀ لعل برگشا تا نشود گران شکر

 (غ۱۰۲۰)

خرابات بتان در

خرابات بتان درشد حریف رطل و ساغر شد

همه غیبش مصور شد زهی سرمست اندیشه

 (غ ۲۲۹۷)

خرگه اندر: اندر خرگه

چون راه رفتنی است توقف هلاکتست

 چونت قنق کند که بیا خرگه اندر آ

(غ ۲۰۱)

دریا درافتی –در دریا افتی

اگر دریا درافتی ای منافق

ززشتی کی خورد مار و نهنگت ؟

(غ ۳۶۱)

دل سجده در افتاده ، یعنی دل در سجده افتاده

گفتی که سلام علیک، بگرفت همه عالم

دل سجده درافتاده، جان بسته کمر جانا

 ( غ ۸۵ )

دوغ در:در دوغ

چو تو سیمرغ روح را، بکشانی در ابتلا

چو مگس دوغ درفتد، بگه امتحان تو

 (غ ۲۲۵۷) … چون مگس در دوغ افتد

راه در آرد

در راه آرد، به راه آرد 

از جهت ره زدن، راه درآرد مرا

تا به کف رهزنان، باز سپارد مرا

(غ ۲۰۸)

رقص در آر: در رقص آر

یک نفسی بام برآ ای صنم

رقص در آر استن حنــّانه را

 (غ ۲۵۶)

رغم سپید ماخ را رقص درآر شاخ را

وان کرم فراخ را بازگشای تو بتو

(غ۲۱۵۹)

زمین در: درزمین

چه بود باطن کبکی، که دل باز نداند

چه حبوبست زمین در، که ز چرخست نهانی

 (غ ۲۸۱۶)

صندوق عالم اندر: اندرصندوق عالم

صندوق در: درصندوق

شیریست پورآدم صندوق عالم اندر

صندوق درشدست او بیمارمی نماید

(غ۸۵۹) پسر آدم شیریست اندر صندوق عالم

طلب در: در طلب

همه سوارو پیاده طلب درافتادند

به جدّو جهد نه چون تو که سست افتادی

 (غ۳۱۰۳) در طلب افتادند

عشق در: در عشق

آنکه بالایی گزیند، پست باشد عشق در

آنکه پستی را گزید از مجلس سامیست آن

(غ۱۹۷۶) … در عشق پست باشد

فراق اندر : اندر فراق

بود عاشق فراق اندر، چو اسمی خالی از معنی

ولی معنی چو معشوقی، فراغت دارد از اسما

 ( ۶۴) عاشق اندر فراق مانند اسمی خالی از معنی است

قلزم اندر:اندر قلزم

چو جوهر قلزم اندر شد، نه پنهان گشت و نه تر شد

ز قلزم آتشی برشد، درو هم لا و هم الا

(غ۶۵) چون جوهر اندر قلزم شد

قمارخانه درآ: در قمارخانه آ

بیا که دانه لطیف است رو ز دام مترس

قمارخانه درآ و ز ننگ وام مترس

(غ۱۲۱۴)

کشتی نوح اندرآ: اندر کشتی نوح آ

بحر اگر شود جهان، کشتی نوح اندر آ

کشتی نوح کی بود، سخرۀ غرقه و تلف

 (غ۱۳۰۱)

کمین در :در کمین

صرّاف کمین در است و آن دزد

از کیسه درم برد، نترسد

 (۷۰۳)

گریه در: در گریه

گفتمش چونی دلا؟ او گریه درشد های های

ازفراق ماهروی همنشان همنشین

(غ۱۹۷۳) … در گریه شد، به گریه شد، به گریه افتاد

مجلس خاص اندر

مجلس خاص اندرآ و عام را وادان زخاص

ای درونت خاص خاص و ای برونت عام عام

 (غ۱۵۸۳)

مقعد صدق اندرآ: اندر مقعد صدق آ

خیز برآسمان برآ با ملکان شو آشنا

مقعد صدق اندر آ خدمت آن ستانه کن

(غ۱۸۲۱)

میخانه در: در میخانه

روزی تو مرا بینی، میخانه در افتاده

دستار گروکرده، بیزار ز سجّاده

(غ ۲۳۲۴) روزی تو مرا بینی در میخانه افتاده

اندکک

بسیار کم. واژه های دیگری نیز به همین صورت تصغیر مکرر می شوند؛ مانند کمک (اندکک)  و خوردکک ( به جای خردک)، مردکک ( به جای مردک) و زنکک ( به جای زنک).

مست شدم مست ولی، اندککی باخبرم

 زین خبرم بازرهان، ای که زمن باخبری

(غ ۲۴۶۲)

انگشتک

بشکن، در هرات: مشکه؛ ظاهراً مشکن (مقابل بشکن)

ای دل بزن انگشتک، بی زحمت لی و لک

در دولت پیوسته، رفتی و بپیوستی

 (غ۲۵۶۴) …بشکن بزن ، مشکه بزن

انگوربخور از باغ مپرس

نظیر خربوزه بخور ترا به پالیزچه کار.

مثل شدست که انگورخورزباغ مپرس

که حق زسنگ دوصد چشمۀ رضا سازد

(غ۹۰۹)

او از کجا شیر از کجا

در غرابت و بی تناسبی و نا همجنسی و نا همگونی گویند

بر خوان شیران یک شبی، بوزینه ای همراه شد

استیزه  رو گر نیستی، او از کجا شیر از کجا

(غ ۱۰)

ایزار

اکنون مطلق به معنای شلوار و پایجامه. با یای مجهول تلفظ می شود؛ مانند ازار.

می فروشیست سیه کار وهمه عورشدیم

پیرهن نیست کسی را مگر ایزار دهید

(غ۸۰۲)

چو من ایزار پا دستار کردم

تو پا بردار و با ایزار می رو

 (غ ۲۱۷۸) این مثل هنوز رایج است که از وارخطایی (دستپاچگی) ازار را  ( به جای دستار) بر سر کرد

اینچنین کردن (دیداری – ویژول)

این بیان بسیار جالب است و تمثیلی است. یعنی افزون بر بیان، به تمثیل و حرکت نیز نیاز است وگرنه معنی و مقصود مفهوم نمی گردد. گونه های دیگری نیز از این بیان هست که هریک در مورد خویش آمده است و این بیان در کابل و بلخ و دیگر مناطق فراوان کاربرد دارد. ( ایتو (این طور، ایدون) می کند. از او پرسیدم، ایتو کرد).

لابه کنم که هی بیا، درده بانگ الصلا

او کتف اینچنین کند، که بدرونه خوشترم

(غ۱۴۰۲) … شانه اش را به گونه ای می جنبانید که نشان می داد در اندرون ماندن را خوش تر می دانست.

بدر کردن

بیرون کردن و بدل کردن .

آن یار همانست اگر جامه دگر شد

آن جامه بدر کرد و دگربار بر آمد

 (غ ۶۳۹)

 با

باد ، بادا – انداختن صامت آخر در برخی از کلمات در میان تاجیکان معمول است ؛ مثلاً   هنگام خدا حافظی به مهمان گویند:  با بیایید = باز بیایید

مهمان شاهم هر شبی بر خوان احسان و وفا

مهمان صاحب دولتم که دولتش پاینده  با  

(غ ۱۰)  … پاینده باد

با

غذای پخته؛ مانند شوربا و زیره با و مانند آن. ذیل ابا یاد شد.

چو میر خوان توام ترش بنهم و شیرین

که هرکسی بخورد بای خود ز خوان کبار

(غ۱۱۳۷) هرکس خورش دلخواه خود را می خورد

(ادامه در بخش دوم)